بسم الله الرحمن الرحیم
این پست نیز به بهانه ورود فیلم، به شبکه خانگی به روز خواهد شد
بسم الله الرحمن الرحیم
به بهانه ورود فیلم فخیمه سیزده پنجاه و نه به شبکه خانگی این پست نیز به زودی به روز خواهد شد !!!
بسم الله الرحمن الرحیم
فلسفه ندیدن را با کوری می شود دید.
کوری از آن رمان هایی است که با نمادها بازی می کند تا ذهن مخاطب را به زمین بازی بکشاند، از رنگ گرفته تا واژه، از شخصیت گرفته تا تیپ، از انسان گرفته تا حیوان، همه و همه به بازیگردانی کوری وارد صحنه می شوند و به این شیوه بهترین راه برای القای مفهوم مورد نظر، باز می شود.
زبان ساراگوما زبان سختی است، جملات پشت سر همی که در آن هیچ گاه متوجه تغییر گوینده نخواهی شد، مگر از روی فحوای کلام؛ اما این زبان سخت در کنار مفهوم ملموس آن است که دوست داشتنی می شود؛ خصوصا که مترجم به کمک مخاطب آمده و با پررنگ کردن علامت ها سعی می کند خوانش را برای مخاطب آسان تر سازد.
ادامه مطلب مانده، نوشتنم نمی آید، اما پرکارم هنوز ...
در موردش خواهم نوشت
بسم الله الرحمن الرحیم
سبک کارهای سید رضا میرکریمی را دوست دارم؛ البته فکر می کنم این جمله را خیلی های دیگر نیز قبول داشته باشند.
به جز دو فیلم "کودک و سرباز" و "اینجا چراغی روشن است" که ندیدمشان، سایر ساخته های میرکریمی آنچنان با ظرافت، سر از خصوصی ترین وجهه های زندگی افراد سر در می آورد که باورش می کنی؛ لمسش می کنی؛ و حتی اگر جزو مخاطبان سرسختی باشی که با هیچ شخصیتی در طول داستان، همداستان نمی شوند، باز هم خود را جایی وسط وسط فیلمنامه می بینی و فکر می کنی دزدکی به زندگی شخصیت ها سرک کشیده ای!
یک حبه قند هم از این قاعده مستثنی نیست. باید یزدی باشی و از نزدیک دیده باشی که یزدی ها -عموماً - چطور عادت دارند با صدای بلند صحبت کنند و خیلی هم برایشان مهم نیست که حرفشان وسط حرفهای بقیه گم شود!، تا بدانی میرکریمی با چه ظرافتی یک خانواده یزدی را به تصویر می کشد. خانواده ای که صدای همهمه شان - چه در خوشی و چه در ناخوشی - آنچنان بلند است که مدتی طول می کشد گوشت به صداها عادت کند و بفهمی هر کسی چه می گوید!

یک حبه قند مثل غالب کارهای میرکریمی، جنبه اخلاقی دین را گرفته تا جنبه دینی اخلاق را؛ به روحانی فیلمش همانقدر بها می دهد که به پیرزن پیری که مدام در تعداد رکعات نمازش شک می کند، بها داده است. حجاب دست و پا شکسته و سنتی زنان سنتی را همانقدر خوب به تصویر می کشد که پوشاندن آرایششان را از نامحرم تصویر می کند! هم حجب و حیا را نشان می دهد، هم شیطنت های گاه و بیگاه نگاه را! هم جوانمردی و برادری را نشان می دهد، هم دغلبازی های همیشگی آدمی را! خلاصه زندگی در فیلم های میرکریمی موج می زند، چه رسد به اینکه قرار باشد فیلمی در مورد زندگی باشد!
یک حبه قند، شاید بهانه ای است برای به تصویر کشیدن پوچی ارزشمند زندگی! تناقض آشکاری دارد این جمله ولی این تناقض از واقعیت آن نمی کاهد. همه شادند، به هر نحوی که می شود زندگی می کنند و لذت می برند، ته دلشان غصه هست یا نیست، فرقی نمی کند، زندگی جریان دارد. خنده، گریه، قهر، آشتی، نجابت، گستاخی، همه و همه دارد حول محور شادی خودش را نشان می دهد، لباس شاد می پوشند، شوخی هایی می کنند که در طول زندگی روزمره کمتر ازشان شنیده می شود، می زنند و می رقصند، سیب وسط حوض می ریزند، خودشان و خانه شان را زینت می کنند و ...
این وسط یک اتفاقی می افتد؛ کسی می فهمد که قرار است بمیرد؛ زندگی را به خودش زهر می کند، می رود توی لک، غصه می خورد، دیگر حواسش به دور و برش نیست، رفته توی برهوتی که برای خودش ساخته، انگار قبلش فکر می کرده تا همیشه قرار است زنده بماند، لابد دارد به آخر و عاقبت خودش و زن و بچه هایش فکر می کند، اصلا از همه می برّد، می رود بساط خوابش را هم یک جای دیگر پهن می کند، شوکه شده، از یک واقعیت محضی که بی شک قبلش هم می دانسته شوکه شده، - شرط می بندم می دانسته قرار است بمیرد، نمی دانسته؟ - توی حال و هوای خودش غرق شده که ....
زندگی ولی هنوز همانقدر شاد جریان دارد، با همه تلخی ها و شیرینی هایش، ولی یک نفر می میرد. نه اینکه بداند و بمیرد، نه، کاملاً اتفاقی به بهانه یک حبه قند می میرد و تمام. همین. زندگی تمام می شود، ولی فقط برای همان کسی که مرده؛ وگرنه زندگی باز جریان می یابد، همه باز هستند، باز بلند بلند حرف می زنند، باز همهمه می کنند، باز پیرزن نمی تواند حساب رکعاتش را نگه دارد، باز غذا می پزند، باز حتی می خندند، باز لباس مناسب شرایط را می پوشند، باز می خورند، می خوابند، می گویند، می شنوند، یکی مرده، یکی که حالا می دانسته یا نمی دانسته، فرقی نمی کند؛ قرار بوده بمیرد و مرده.
و زندگی همین است؛ یک پوچی ارزشمند. که هست، اما نه تا همیشه؛ که هست اما قرار هم نیست تا همیشه بماند. نبودنش گاهی خبر می کند، گاهی نه، گاهی زود خبر می کند، گاهی دیر، که نیست شدنش می آید و وقتی آمد این طرف و آن طرف نمی شود.
یک حبه قند مرگ را خوب به تصویر کشید؛ به نظرم. سادگی اش را، سرعتش را، واقعیتش را، و زندگی را هم.
مرگ را همیشه خیلی ساده تر از اطرافیانم می دیدم؛ خودم را عادت ندادم به اینکه بگویم خدای نکرده اگر مردم؛ بعد از ۱۲۰ سال اگر مردم؛ زبانم لال اگر مردم؛ نه؛ خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ چه ۱۲۰ ثانیه چه ۱۲۰ سال دیگر، خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ زبانم لال اگر که آن روز زبانم لال باشد؛ خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ اگر و اما هم ندارد. نه من؛ همه اطرافیانم همین طورند. حتی اگر نخواهند زیر بارش بروند! مرگ را همیشه خیلی ساده تر از اطرافیانم می دیدم؛ بعد از یک حبه قند؛ فکر کنم ساده تر هم شد.
یا حضرت عزرائیل علیک السلام!
شما که آنچنان تسلیم امرش هستید که هر لحظه امر کند جانم را بگیرید، می گیرید! شما که آخر سر دستتان به خون من آغشته خواهد شد؛ بی زحمت صبر کنید آدم شوم؛ بعد مرا بکشید!
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتش رسیده بود، قدّ یک "دا" هم که شده از جنگ چیزی بدانم. هر چند پیشتر چند رمان در خصوص دفاع مقدس خوانده بودم و خاطرات پراکنده همسران شهیدان را ورق زده بودم اما ماهیت جنگ، هیبتش و تبعاتش چیزی بود که در هیچ کدام از این کتابها به آن پرداخته نمی شد. دا اما فرصت خوبی برای نگاهی به آن دوران بود. هر چه باشد، دا، واقعیت بود.
اسمش را حتماً شنیده اید، تیراژ بالای مجلدات دا، صف های طویل مقابل انتشارات سوره مهر در نمایشگاه کتاب، پوسترهای تبلیغاتی دم در کتاب فروشی ها و حتی سوپری ها و دست آخر هم این انیمیشن ضعیف، محقّرانه و نامطلوبی که با صدای بازیگران از رسانه ملی پخش می شود؛ این شائبه را که قبلاً اسم دا را نشنیده باشید، تقریباْ به مرز محال می رساند.

دا ماجرای دختری است خرمشهری که در مواجهه با جنگ؛ از قالب عادی و معمولی خود، از قاب زندگی روزمره خود خارج شده و دست به کارهایی می زند که حتی خودش هم گاهی از انجام آنها اظهار تعجب و شگفتی می کند.
کار کردن در غسالخانه، حمل جنازه، درمان سرپایی مجروحین، دفن شهدا، به خاک سپاری پدر و برادر و غیره، تنها بخشی از کارهایی است که سیده زهرا حسینی در بیست روز نخست جنگ تحمیلی ناچار به انجام آن شده و حالا در قالب دا، به بازگویی آن می پردازد.
اگر مثل من؛ قسی القلب و سنگدل باشید (!!!) شاید خواندن "برخی" از این خاطرات تأثیر چندانی روی شما نداشته باشد اما کافی است و فقط کافی است یک جمله را مدام توی ذهنتان تکرار کنید تا عظمت یادداشت ها را درک کنید، و آن اینکه زهرا سادات فقط ۱۷ سال دارد. و بعد در ذهنتان یک مقایسه ساده داشته باشید بین زهرا ساداتِ دا و تمام دختران ۱۷ ساله ای که اطرافتان می شناسید. یا نه، حتی میان زهرا سادات و خودتان که شاید از سن و سال زهرا سادات خیلی بیشتر داشته باشید.
به عقیده من، دا نمایش توانایی های پنهان جنگ برای شکوفایی توانایی های پنهان افراد است، توانایی قوی بودن؛ خوب بودن؛ بزرگ بودن؛ شجاع بودن و خیلی صفات ساده دیگری که در ذات آدمی هستند اما زیر خروارها عادت روزانه خاک می خورند.
دا را که خواندم یک جمله برایم تداعی می شد؛ جنگ ما نعمت بود. دارم به جنگ دیروز فکر می کنم و جنگ امروز؛ کافی است عرصه را باور کنیم تا تمام آن صفاتی که شایسته میدان نبرد است؛ دوباره زنده شده و با شجاعت و توانی مضاعف راه، پی گرفته شود.
فقط کافی است باور کنیم؛ عرصه نبرد همچنان باقی است.
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
تلاش یک دختر برای اثبات و حفظ پاکدامنی اش را در هر قالبی که ریخته شود، دوست دارم؛ حتی اگر جنس پاکدامنی آن دختر با آنچه من می شناسم فرق کند!
"زندگی با چشمان بسته"؛ تلاش دختری است برای مقاومت در برابر هجمه گسترده اتهاماتی که پاکدامنی اش را نشانه گرفته اند؛ و در این میان تنها به محبت خالص دیگرانی امید دارد که همه آنرا از او دریغ می دارند. با این وجود دفاعیات هر از چند برادرانه، محبت گاه به گاه دوستانه و حتی بوسه یک غریبه برای این دختر امیدی برای ادامه این تلاش است، هر چند تلاشش را در سکوت پی گرفته باشد، هر چند همین سکوتش سند محکومیتش را امضا کرده باشد؛ دختر هنوز پاکدامن است.
تلاش "پرستو"؛ دختری که دارد زندگی اش را با چشمان بسته پی می گیرد تا نگاه های اتهام افکن اطرافیان را نبیند، گاهی رنگ سکوت دارد؛ گاهی به بغض می رسد؛ گاهی به دل شکستگی ختم می شود؛ گاه فریادش را در می آورد و حتی بعضی مواقع به زد و خورد منجر می شود؛ اما این تلاش ادامه دارد و هیچ ناامیدی در کار نیست؛ او پاکدامن می ماند.
"زندگی با چشمان بسته" ساخت خوبی دارد؛ هم نویسندگی اش خوب است، هم بازیهایش باورپذیر است و هم واقع گراست؛ رئال است؛ یک قصه تخیلی زن مدار نیست.
شاید ته مایه های فمینیستی را بتوان از تم کلی فیلم دریافت؛ اما جنس این درون مایه خیلی بیش از آثار مشابه ملی، نظیر تولیدات میلانی، با واقعیت موجود در جامعه قرابت دارد.
در این فیلم هم مرد خائن چشم چران به خوبی دیده می شود؛ هم مرد اهل تدین، هم نمام هرزه گو زیاد هست هم آدمی که به شنیده اعتماد نکند و دنبال واقعیت باشد. هم زن صیغه ای بی پناه هست، هم همسر دائمی سرخورده، و هم عیال خوشبخت و راضی.
خلاصه که فیلم سیاه سیاه نیست؛ سفید سفید هم. ترکیبی از همه رنگهاست؛ رنگ غفلت، هشیاری؛ یأس، امید، دون مایگی، شرافت و خلاصه رنگ زندگی.
راستی، در زندگی با چشمان بسته، بعضی آدمها حاضرند پای صداقتشان جان بدهند. ما در زندگی خودمان – خواه با چشمان بسته خواه با چشمان باز – حاضریم چنین کاری کنیم؟
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
"اینجا بدون من" فیلم امیدپروری است.
نگاهی تلخ دارد به زندگی سطح پایین یک خانواده که درگیر فقر، اعتیاد و نقص جزئی عضو یکی از اعضای خانواده هستند و در کنار همه اینها عنصر امید مادرانه چاشنی زندگی شان می شود.
امید یک مادر به روبراه شدن اوضاع، و تلاشهای عموماً کودکانه و احساساتی برای تغییر شرایط.
تم اصلی داستان که با وجود فضاسازی خوبش، با قدرت از عهده نمایش یک زندگی ساده کارگری برآمده، خیلی هم رئال نیست. از یک طرف پسر خانواده می گوید: "پسرهای امروزی برای ازدواج سراغ دخترهای سالم هم نمی روند، چه برسد به یک دختر شل" اما از طرف دیگر شاهد این هستیم که یک پسر که از قضا نامزدی هم دارد، نامزدی اش را برای رسیدن به همین دختر شلی که هم در اجتماع پذیرفته شده نیست و هم حساسیت های خاصی دارد که منجر به جامعه گریزی او شده، به هم می زند و به ازدواج او در می آید.

اما این داستان نویسی های غیررئال از زیبایی اثر کم نمی کند. گویی صداقت و امید این مادر و دختر ساده، در کنار سکوت معصومانه پسر خانواده که حالا در غیاب پدر، مرد خانواده نیز هست، این اجر را برایشان رقم می زند.
اجر رسیدن به یک پایان خوش؛ پایان غیرواقعی خوش.
اول این یادداشت گفتم "اینجا بدون من" امیدپرور است. باز هم همین جمله را تکرار می کنم. به عقیده من این فیلم با نوع نگاه آدمها بازی می کند؛ نگاه ناامید را به سخره می گیرد و نگاه امیدوار را می ستاید. پایان راه یأس را در یک اتاق خفه پر از بوی گاز ترسیم می کند و انجام امید را در یک باغ روشن و زنده به تصویر می کشد.
"اینجا بدون من" هر چند مثل خیلی دیگر از فیلم های درون مرزی جایی برای خدا خالی نکرده است؛ اما کافی است تعریف شما مثل من از خدا، امید باشد، تا فیلم را معنوی قلمداد کنید؛ یک فیلم معنوی کوچه بازاری!!!
بعد از خروج از سالن سینما، به اسم فیلم زیاد فکر کردم.
"من" در زندگی مهم نیست؛ "نگاه من" مهم است.
"اینجا بدون من" شاید هیچ اتفاق مهمی نیفتد، اما "اینجا بدون تو، اینجا بدون امید به تو" غیر قابل تحمل است.
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
از هر ده نفر که بپرسی "بادبادک باز" را برای چه دوست داری، این جمله تکراری را حتماً از هشت نفرشان می شنوی که فضاسازی قوی کتاب آدم را با خودش همراه می کند. آنقدر که تقریبا هر یادداشتی راجع به این کتاب خوانده ام جمله ای تقریبا با این مضمون در آن به چشمم خورده که "در بادبادک باز حس می کنی در کوچه پس کوچه های افغانستان راه می روی" و صد البته راست می گویند.
خالد حسینی افغانستان را شاید آنطور که چشیده به تصویر کشیده؛ همانطوری که بچه های هم نسل من بازی در حوضهای آبی حیاط خانه مادربزرگهایشان را چشیده اند، آب بازی زیر درختهای نارنج را لمس کرده اند، گرگم به هوا روی پله های شکسته حیاط را تجربه کرده اند، و خاطره سوسکهایی را در ذهنشان دارند که مانع خوابیدنشان در پشت بام خانه ها نمی شد!!!
خالد حسینی هم با همان نوستالوژی عمیق افغانستان را به تفسیر کشیده و این حس را آنقدر قوی منتقل می کند که معدود ضعف های نادر کتاب را می پوشاند؛ مثلا خواننده بادبادک باز هیچ وقت وقعی به پایان بندی هندی کتاب نمی دهد؛ بس که از شیرینی همین خاتمه ی باز، در لذت غرق است.
اما کنار همه اینها؛ یک نکته در بادبادک باز نظر مرا به خود جلب کرد و آن هم جاگذاری شخصیت های کتاب بود؛ حسینی در مصاحبه ای در خصوص نخستین کتابش می گوید که آن را تحت تأثیر شخصیتی در زندگی اش ساخته و پرداخته است. حسینی سنی مسلک تحت تأثیر یک شیعه ای که برای ما ناشناخته است، شخصیت برجسته حسن را به تصویر می کشد. حسنی که گاهی آنقدر خوب می شود که اعصاب مخاطب را خرد می کند!!!! حسنی که گاهی آنقدر دوست داشتنی است که هضم شخصیتش برای مخاطب سخت است!!!! حسنی که آنقدر بی عیب و نقص تجسم شده که گاهی بحث به راه می اندازد که اساساً این خوبی ها واقعا خوبی بوده اند یا حماقت!!!! و البته؛ نتیجه همان خوبی است نه حماقت!
این که یک سنی مذهب بزرگ شده امریکا؛ به این روانی شخصیت یک هزاره ای شیعه را به تصویر می کشد نکته جالب توجهی است. هر چند نمی توان منکر شد که به خاطر تصاویر منفی که از مذهبی ها - حالا خواه روحانیون متحجر باشند یا طالبان افراطی - ظاهر کتاب بیشتر به سمت دین گریزی گرایش دارد، یا حتی به اعتقاد برخی منتقدین نظیر شهریار زرشناس کتاب در پی القای تفکر جدایی دین از سیاست است.
با این حال عقیده من چیز دیگری است؛ حسن شیعه بادبادک باز اصلا از سیاست و دیانت جدا نیست؛ هر چند به ظاهر نه دخالتی در سیاست دارد و نه دیانتش به وضوح به تصویر کشیده می شود. حسن آنقدر با دیانت آمیخته است که جزئی از خلق و خوی او شده و آنقدر در سیاست استوار است که در این راه جان می دهد. با اینکه منِ مخاطب هرگز نمی توانم چنین ادعا کنم که فهم من از نوشته، عین هدف نویسنده بوده است اما من از این سبک تصویر سازی از یک بچه شیعه با طبقه اجتماعی پایین آن هم به قلم یک سنی مذهب که به طبقه متفاوتی نیز تعلق دارد، به عنوان یکی از جذابیت های خاص و منحصر به فرد بادبادک باز یاد می کنم و از آن لذت می برم. و این نوع شخصیت سازی، نوع منحصر به فردی است که در کتابهای بچه شیعه ها، خیلی کمرنگ به تصویر کشیده شده است.
بادبادک باز از آن کتابهایی است که بی شک ارزش خواندن دارد.
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از مدتها که تصمیم گرفتم فقط شناسنامه ای مسلمان نباشم گذارم افتاد به کتاب انسان و ایمان استاد شهید، مرتضی مطهری.
محتوای کتاب ارزشمند است؛ مثل دیگر آثار استاد. سادگی و روانی زبان استاد را هم نمی شود به هیچ وجه منکر شد. چیدن مسائل پشت سر هم و رسیدن به نتیجه منطقی از دیگر ویژگی های منحصر به فرد کتاب است.
اما آنچه از نوشتن این پست در پی آنم جمله ای از استاد است؛ ایشان معتقدند دین به انسان جهت و علم سرعت می دهد تا به هدف متعالی خویش برسد.
و همین یک جمله ساده جواب سوالهای متعدد ذهنی من و امثال من است که چرا در زندگی اینهمه سرگشتگی داریم و این مقدار از اوقاتمان را به هدر می دهیم.
مشکل دو جمله است: علم و ایمان.
باید ساخته شویم تا بسازیم.
و السلام


