بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
رسیده ام به صفحه 218 داستان راستان شهید مطهری و دارم قصه تکراری هجرت مسلمانان به حبشه را می خوانم؛ درست همان جایی که جعفر بن ابیطالب با همه شرح و تفصیلش در محضر نجاشی حاضر شده تا نجاشی حرفهایش را بشنود و قضاوت کند که آیا حق با بزرگان قریش است یا مسلمانان مهاجر.
جعفر می گوید: «ما مردمی بودیم که در نادانی به سر می بردیم؛ بت می پرستیدیم، مردار می خوردیم، مرتکب فحشاء می شدیم، قطع رحم می کردیم، اقویای ما ضعفای ما را می خوردند.»
مانده ام جناب جعفر، عرب بادیه نشین عصر جاهلی را شرح می دهد یا انسان متمدن سده بیست و یک را ؟!!!
جعفر هنوز حرفش تمام نشده: «در چنین حالتی به سر می بردیم که خداوند پیغمبری به سوی ما مبعوث فرمود که نسب و پاکدامنی او را کاملاً می شناسیم. او ما را به توحید و عبادت خدای یکتا خواند و از پرستش بتها و سنگها و چوبها بازداشت. ما را فرمان داد به راستی در گفتار، و ادای امانت، و صله رحم، و خوش همسایگی، و احترام نفوس. ما را نهی کرد از ارتکاب فحشاء، و سخن باطل، و خوردن مال یتیم، و متهم ساختن زنان پاکدامن. ما را فرمان داد به شریک نگرفتن در عبادت برای خدا و به نماز و زکات و روزه و ...»
با خودم فکر می کنم وقتی شرح قبلی جزء به جزء شامل حال ماست؛ مایی که انسان متمدن سده بیست و یک به حساب می آییم، یعنی امیدی نیست که خدا برای ما هم پیغمبری بفرستد؛ یا امامی که انگار دینی جدید آورده باشد؟؟؟ دینی که از نادانی مان درآورد و یادمان بیندازد خدا یکی است ؟؟؟
جعفر می گوید: «ما هم به او ایمان آوردیم و او را تصدیق کردیم و از این دستورها که برشمردم پیروی کردیم.»
خدا جان! شرمنده ولی ما که در نادانی کم نگذاشته ایم، شما بیا و خدایی کن و امام را بیاور، ما قول می دهیم به او ایمان بیاوریم و تصدیقش کنیم و از دستورهایش پیروی کنیم. بیا و خدایی کن.
پ.ن: بالاخره شروع کردم
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای طالبی!
با سلام و احترام
بدین وسیله از تهیه و تولید فیلم خوش ساخت قلاده های طلا از شما کمال تشکر را دارم.
پیش از این به عنوان یک مخاطب از میان جمع گسترده ای از مخاطبان سینمای کشور همیشه دغدغه ذهنی ام این بوده است که به چه دلیل مسائل مهم مملکت در هنر هفتم این مرز و بوم جایگاهی ندارند. همیشه این سؤال در ذهنم جریان داشت که چرا بعد از گذشت سالهای متمادی هنرمندان عرصه هنر به بازسازی اسطوره های ملی و مذهبی و یا وقایع مهم تاریخی می افتند؛ چرا شخصیت هایی چون بابایی، کشوری، شیرودی انقدر دیر به صحنه سینما و تلویزیون راه یافته اند و چرا هنوز هم که هنوز است جای خالی همت ها و باکری ها و آوینی ها در پرده های سینما خالی است؟ چرا واقعه طبس انقدر دیر معرفی شد و چرا هنوز خبری از مرصاد نیست؟
همیشه این سؤال در ذهنم جریان داشت که آیا حقیقتاً فیلم هایی که به ضرب و زور موسیقی و رقص و گریم های عجیب و غریب بازیگران مرد و زن خود، گیشه های سینما را تصاحب کرده اند، جایی برای ساخت و عرضه محصولات جدی تر باقی نگذاشته اند و یا ترس از ورود به عرصه های جدی و پاسخگویی های بعدی است که موجب وقوع چنین جوی در جامعه سینمایی کشور شده است.
جناب طالبی!
از اینکه راه را بر سوء استفاده های امثال د.ن که از جدی ترین بحران های مملکت برای فروش بیشتر فیلم خود و به دست آوردن گیشه های سینماهای کشور بهره گرفتند، بستید و با نگاهی منطقی و به دور از هجوگویی به وقایعی که به این زودی ها تاریخ مصرفشان نخواهد گذشت توجه کردید، تشکر می کنم.
هر چند می دانم که مدتی است هجمه های داخلی و خارجی آسایش شما را به ناآرامی بدل کرده اما از خداوند متعال می خواهم توان استقامت و ایستادگی بیشتر در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را به شما عطا کرده و اجرتان را با دستان پربرکت بانوی آب و آئینه؛ حضرت فاطمه مرضیه سلام الله علیها، به شما ارزانی دارد.
مؤید و ماندگار باشید
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
کلمه الحق یراد بها الباطل
و السلام
پ.ن ۱: می خواستم خیلی مفصل بنویسم، ننوشتم، ننوشتم تا به تریج قبای بچه های جبهه فرهنگی برنخورد، ننوشتم از دردی که بعد از دیدن هم زمان دو فیلم - یکی برای فرهادی و دیگری برای د.ن - چه قدر زجر کشیدم، ننوشتم از نامه ای که وقتی به نام بعضی ها سند خورد و به کام بعضی ها شیرین آمد، چه بر من گذشت، ننوشتم از افسوسی که به حال خودم، خودم، خودم و امثال خودم خوردم ... این جمله ای را هم که اینجا نوشتم، فقط خودم می دانم به در گفتم تا کدام دیوار بشنود !!! لذا ... بگذریم، من به همین بسنده می کنم.
پ.ن ۲: فیلم های فرهادی خوش ساخت است و با فکر، هنوز صحنه صحنه درباره الی و حرف عمیق فیلم توی ذهنم است، هنوز از دیدن صحنه آخر و تلخ درباره الی لذت می برم، حتی هنوز گاهی فکر می کنم اگر جای دخترک جدایی نادر از سیمین بودم، سیمین را انتخاب می کردم یا نادر را؟ برای همه این خوش ساختی و این فکر ... چون حسم گفتنی نیست، ترجیح می دهم سکوت کنم، سکوت.
بسم الله الرحمن الرحیم
این پست نیز به بهانه ورود فیلم، به شبکه خانگی به روز خواهد شد
بسم الله الرحمن الرحیم
به بهانه ورود فیلم فخیمه سیزده پنجاه و نه به شبکه خانگی این پست نیز به زودی به روز خواهد شد !!!
بسم الله الرحمن الرحیم
فلسفه ندیدن را با کوری می شود دید.
کوری از آن رمان هایی است که با نمادها بازی می کند تا ذهن مخاطب را به زمین بازی بکشاند، از رنگ گرفته تا واژه، از شخصیت گرفته تا تیپ، از انسان گرفته تا حیوان، همه و همه به بازیگردانی کوری وارد صحنه می شوند و به این شیوه بهترین راه برای القای مفهوم مورد نظر، باز می شود.
زبان ساراگوما زبان سختی است، جملات پشت سر همی که در آن هیچ گاه متوجه تغییر گوینده نخواهی شد، مگر از روی فحوای کلام؛ اما این زبان سخت در کنار مفهوم ملموس آن است که دوست داشتنی می شود؛ خصوصا که مترجم به کمک مخاطب آمده و با پررنگ کردن علامت ها سعی می کند خوانش را برای مخاطب آسان تر سازد.
ادامه مطلب مانده، نوشتنم نمی آید، اما پرکارم هنوز ...
در موردش خواهم نوشت
بسم الله الرحمن الرحیم
سبک کارهای سید رضا میرکریمی را دوست دارم؛ البته فکر می کنم این جمله را خیلی های دیگر نیز قبول داشته باشند.
به جز دو فیلم "کودک و سرباز" و "اینجا چراغی روشن است" که ندیدمشان، سایر ساخته های میرکریمی آنچنان با ظرافت، سر از خصوصی ترین وجهه های زندگی افراد سر در می آورد که باورش می کنی؛ لمسش می کنی؛ و حتی اگر جزو مخاطبان سرسختی باشی که با هیچ شخصیتی در طول داستان، همداستان نمی شوند، باز هم خود را جایی وسط وسط فیلمنامه می بینی و فکر می کنی دزدکی به زندگی شخصیت ها سرک کشیده ای!
یک حبه قند هم از این قاعده مستثنی نیست. باید یزدی باشی و از نزدیک دیده باشی که یزدی ها -عموماً - چطور عادت دارند با صدای بلند صحبت کنند و خیلی هم برایشان مهم نیست که حرفشان وسط حرفهای بقیه گم شود!، تا بدانی میرکریمی با چه ظرافتی یک خانواده یزدی را به تصویر می کشد. خانواده ای که صدای همهمه شان - چه در خوشی و چه در ناخوشی - آنچنان بلند است که مدتی طول می کشد گوشت به صداها عادت کند و بفهمی هر کسی چه می گوید!

یک حبه قند مثل غالب کارهای میرکریمی، جنبه اخلاقی دین را گرفته تا جنبه دینی اخلاق را؛ به روحانی فیلمش همانقدر بها می دهد که به پیرزن پیری که مدام در تعداد رکعات نمازش شک می کند، بها داده است. حجاب دست و پا شکسته و سنتی زنان سنتی را همانقدر خوب به تصویر می کشد که پوشاندن آرایششان را از نامحرم تصویر می کند! هم حجب و حیا را نشان می دهد، هم شیطنت های گاه و بیگاه نگاه را! هم جوانمردی و برادری را نشان می دهد، هم دغلبازی های همیشگی آدمی را! خلاصه زندگی در فیلم های میرکریمی موج می زند، چه رسد به اینکه قرار باشد فیلمی در مورد زندگی باشد!
یک حبه قند، شاید بهانه ای است برای به تصویر کشیدن پوچی ارزشمند زندگی! تناقض آشکاری دارد این جمله ولی این تناقض از واقعیت آن نمی کاهد. همه شادند، به هر نحوی که می شود زندگی می کنند و لذت می برند، ته دلشان غصه هست یا نیست، فرقی نمی کند، زندگی جریان دارد. خنده، گریه، قهر، آشتی، نجابت، گستاخی، همه و همه دارد حول محور شادی خودش را نشان می دهد، لباس شاد می پوشند، شوخی هایی می کنند که در طول زندگی روزمره کمتر ازشان شنیده می شود، می زنند و می رقصند، سیب وسط حوض می ریزند، خودشان و خانه شان را زینت می کنند و ...
این وسط یک اتفاقی می افتد؛ کسی می فهمد که قرار است بمیرد؛ زندگی را به خودش زهر می کند، می رود توی لک، غصه می خورد، دیگر حواسش به دور و برش نیست، رفته توی برهوتی که برای خودش ساخته، انگار قبلش فکر می کرده تا همیشه قرار است زنده بماند، لابد دارد به آخر و عاقبت خودش و زن و بچه هایش فکر می کند، اصلا از همه می برّد، می رود بساط خوابش را هم یک جای دیگر پهن می کند، شوکه شده، از یک واقعیت محضی که بی شک قبلش هم می دانسته شوکه شده، - شرط می بندم می دانسته قرار است بمیرد، نمی دانسته؟ - توی حال و هوای خودش غرق شده که ....
زندگی ولی هنوز همانقدر شاد جریان دارد، با همه تلخی ها و شیرینی هایش، ولی یک نفر می میرد. نه اینکه بداند و بمیرد، نه، کاملاً اتفاقی به بهانه یک حبه قند می میرد و تمام. همین. زندگی تمام می شود، ولی فقط برای همان کسی که مرده؛ وگرنه زندگی باز جریان می یابد، همه باز هستند، باز بلند بلند حرف می زنند، باز همهمه می کنند، باز پیرزن نمی تواند حساب رکعاتش را نگه دارد، باز غذا می پزند، باز حتی می خندند، باز لباس مناسب شرایط را می پوشند، باز می خورند، می خوابند، می گویند، می شنوند، یکی مرده، یکی که حالا می دانسته یا نمی دانسته، فرقی نمی کند؛ قرار بوده بمیرد و مرده.
و زندگی همین است؛ یک پوچی ارزشمند. که هست، اما نه تا همیشه؛ که هست اما قرار هم نیست تا همیشه بماند. نبودنش گاهی خبر می کند، گاهی نه، گاهی زود خبر می کند، گاهی دیر، که نیست شدنش می آید و وقتی آمد این طرف و آن طرف نمی شود.
یک حبه قند مرگ را خوب به تصویر کشید؛ به نظرم. سادگی اش را، سرعتش را، واقعیتش را، و زندگی را هم.
مرگ را همیشه خیلی ساده تر از اطرافیانم می دیدم؛ خودم را عادت ندادم به اینکه بگویم خدای نکرده اگر مردم؛ بعد از ۱۲۰ سال اگر مردم؛ زبانم لال اگر مردم؛ نه؛ خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ چه ۱۲۰ ثانیه چه ۱۲۰ سال دیگر، خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ زبانم لال اگر که آن روز زبانم لال باشد؛ خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ اگر و اما هم ندارد. نه من؛ همه اطرافیانم همین طورند. حتی اگر نخواهند زیر بارش بروند! مرگ را همیشه خیلی ساده تر از اطرافیانم می دیدم؛ بعد از یک حبه قند؛ فکر کنم ساده تر هم شد.
یا حضرت عزرائیل علیک السلام!
شما که آنچنان تسلیم امرش هستید که هر لحظه امر کند جانم را بگیرید، می گیرید! شما که آخر سر دستتان به خون من آغشته خواهد شد؛ بی زحمت صبر کنید آدم شوم؛ بعد مرا بکشید!
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتش رسیده بود، قدّ یک "دا" هم که شده از جنگ چیزی بدانم. هر چند پیشتر چند رمان در خصوص دفاع مقدس خوانده بودم و خاطرات پراکنده همسران شهیدان را ورق زده بودم اما ماهیت جنگ، هیبتش و تبعاتش چیزی بود که در هیچ کدام از این کتابها به آن پرداخته نمی شد. دا اما فرصت خوبی برای نگاهی به آن دوران بود. هر چه باشد، دا، واقعیت بود.
اسمش را حتماً شنیده اید، تیراژ بالای مجلدات دا، صف های طویل مقابل انتشارات سوره مهر در نمایشگاه کتاب، پوسترهای تبلیغاتی دم در کتاب فروشی ها و حتی سوپری ها و دست آخر هم این انیمیشن ضعیف، محقّرانه و نامطلوبی که با صدای بازیگران از رسانه ملی پخش می شود؛ این شائبه را که قبلاً اسم دا را نشنیده باشید، تقریباْ به مرز محال می رساند.

دا ماجرای دختری است خرمشهری که در مواجهه با جنگ؛ از قالب عادی و معمولی خود، از قاب زندگی روزمره خود خارج شده و دست به کارهایی می زند که حتی خودش هم گاهی از انجام آنها اظهار تعجب و شگفتی می کند.
کار کردن در غسالخانه، حمل جنازه، درمان سرپایی مجروحین، دفن شهدا، به خاک سپاری پدر و برادر و غیره، تنها بخشی از کارهایی است که سیده زهرا حسینی در بیست روز نخست جنگ تحمیلی ناچار به انجام آن شده و حالا در قالب دا، به بازگویی آن می پردازد.
اگر مثل من؛ قسی القلب و سنگدل باشید (!!!) شاید خواندن "برخی" از این خاطرات تأثیر چندانی روی شما نداشته باشد اما کافی است و فقط کافی است یک جمله را مدام توی ذهنتان تکرار کنید تا عظمت یادداشت ها را درک کنید، و آن اینکه زهرا سادات فقط ۱۷ سال دارد. و بعد در ذهنتان یک مقایسه ساده داشته باشید بین زهرا ساداتِ دا و تمام دختران ۱۷ ساله ای که اطرافتان می شناسید. یا نه، حتی میان زهرا سادات و خودتان که شاید از سن و سال زهرا سادات خیلی بیشتر داشته باشید.
به عقیده من، دا نمایش توانایی های پنهان جنگ برای شکوفایی توانایی های پنهان افراد است، توانایی قوی بودن؛ خوب بودن؛ بزرگ بودن؛ شجاع بودن و خیلی صفات ساده دیگری که در ذات آدمی هستند اما زیر خروارها عادت روزانه خاک می خورند.
دا را که خواندم یک جمله برایم تداعی می شد؛ جنگ ما نعمت بود. دارم به جنگ دیروز فکر می کنم و جنگ امروز؛ کافی است عرصه را باور کنیم تا تمام آن صفاتی که شایسته میدان نبرد است؛ دوباره زنده شده و با شجاعت و توانی مضاعف راه، پی گرفته شود.
فقط کافی است باور کنیم؛ عرصه نبرد همچنان باقی است.
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
تلاش یک دختر برای اثبات و حفظ پاکدامنی اش را در هر قالبی که ریخته شود، دوست دارم؛ حتی اگر جنس پاکدامنی آن دختر با آنچه من می شناسم فرق کند!
"زندگی با چشمان بسته"؛ تلاش دختری است برای مقاومت در برابر هجمه گسترده اتهاماتی که پاکدامنی اش را نشانه گرفته اند؛ و در این میان تنها به محبت خالص دیگرانی امید دارد که همه آنرا از او دریغ می دارند. با این وجود دفاعیات هر از چند برادرانه، محبت گاه به گاه دوستانه و حتی بوسه یک غریبه برای این دختر امیدی برای ادامه این تلاش است، هر چند تلاشش را در سکوت پی گرفته باشد، هر چند همین سکوتش سند محکومیتش را امضا کرده باشد؛ دختر هنوز پاکدامن است.
تلاش "پرستو"؛ دختری که دارد زندگی اش را با چشمان بسته پی می گیرد تا نگاه های اتهام افکن اطرافیان را نبیند، گاهی رنگ سکوت دارد؛ گاهی به بغض می رسد؛ گاهی به دل شکستگی ختم می شود؛ گاه فریادش را در می آورد و حتی بعضی مواقع به زد و خورد منجر می شود؛ اما این تلاش ادامه دارد و هیچ ناامیدی در کار نیست؛ او پاکدامن می ماند.
"زندگی با چشمان بسته" ساخت خوبی دارد؛ هم نویسندگی اش خوب است، هم بازیهایش باورپذیر است و هم واقع گراست؛ رئال است؛ یک قصه تخیلی زن مدار نیست.
شاید ته مایه های فمینیستی را بتوان از تم کلی فیلم دریافت؛ اما جنس این درون مایه خیلی بیش از آثار مشابه ملی، نظیر تولیدات میلانی، با واقعیت موجود در جامعه قرابت دارد.
در این فیلم هم مرد خائن چشم چران به خوبی دیده می شود؛ هم مرد اهل تدین، هم نمام هرزه گو زیاد هست هم آدمی که به شنیده اعتماد نکند و دنبال واقعیت باشد. هم زن صیغه ای بی پناه هست، هم همسر دائمی سرخورده، و هم عیال خوشبخت و راضی.
خلاصه که فیلم سیاه سیاه نیست؛ سفید سفید هم. ترکیبی از همه رنگهاست؛ رنگ غفلت، هشیاری؛ یأس، امید، دون مایگی، شرافت و خلاصه رنگ زندگی.
راستی، در زندگی با چشمان بسته، بعضی آدمها حاضرند پای صداقتشان جان بدهند. ما در زندگی خودمان – خواه با چشمان بسته خواه با چشمان باز – حاضریم چنین کاری کنیم؟
والسلام


