تبليغاتX
!!! آرزو قدغن
من دانای کل هستم یا ... ؟!
 

بسم الله الرحمن الرحیم

جالبه کتابی رو نخونده باشی و خونده باشی ، حسی که اخیرا در مورد دو کتاب بهم دست داد : اول عادت می کنیم زویا پیرزاد که باعث شد کتاب رو نصفه نیمه رها کنم . دوم " من دانای کل هستم " مصطفی مستور که در مورد داستان اول اتفاق افتاد و لطمه ای به روند مطالعاتی کل کتاب نزد !

نثر مصطفی مستور برای من خیلی دوست داشتنی است ، اما نه از جنس علاقه ای که به نثر کسی مثل امیر خانی دارم . مستور شخصیتی دووجهی و رمزگونه است ، به ظن من ! نگاه او به عشق نگاهی ستودنی است و به عقیده من به شیوه ای هنرمندانه آن را توصیف می کند و هنرمندانه تر ، در میان داستانهایش تمایزی شگرف میان عشق و هوس قائل می شود .

مستور شخصیتی است که در عین جدایی سکولار نویسی ، سایه " اعتقاد " بر نوشته هایش سنگینی می کند و شاید این یکی از جاذبه های نوشته اوست . هیچ گاه انقدر بی پروا عقیده ام را راجع به آثار مستور ننوشته بودم ، دلیل صراحت من در این مطلب به کتاب بر می گردد که حس می کنم بی پرده تر از همیشه این خصوصیات را به نمایش گذاشته بود و باعث شد بیشتر دوستش داشته باشم .

بر خلاف بسیاری که " روی ماه خداوند را ببوس " را برترین نوشته مستور می دانند ، برای من " استخوان خوک و دستهای جذامی " لذتی دو چندان داشت . با اینهمه به عقیده من شاید بتوان " روی ماه خداوند را ببوس " و " من دانای کل هستم " را ، پایاپای هم ارزیابی کرد ، شاید کمی بالا پایین  ، شاید هم نه !

من دانای کل هستم انگار از یک سیر منطقی میان داستانها پیروی می کند و مثل اکثر آثار مستور درون مایه اصلی اش را " عشق " تشکیل می دهد ، منتها با تعریف خاص نویسنده !

این روزها چند کتاب نیمه کاره هم دارم که باید زودتر تمامشان کنم ، نوشتن از یکی شان برایم خیلی لذت بخش خواهد بود ، ان شاء الله .

و السلام

 

+نوشته شده در 88/08/09 توسط تربت تشنه |
دلم خواست اسم مطلب رو بذارم " لباسهای متشخص " حالا چراش بماند !

 

بسم الله الرحمن الرحیم

درست زمانی دلم خواست " کافه پیانو " را بخوانم که شنیدم با " بیوتن " در جذب مخاطب رقابت می کند ، بماند که این فهمیدن یک سال بعد از چاپ کافه پیانو به وقوع پیوست . حال و هوای انتخابات و موضع گیری های پیاپی جعفری نسبت به حوادث اخیر موجب شد که صف کتابهای نخوانده دو تا یکی رج بخورند و کافه زودتر از موعد مقرر خوانده شود .

نقد غیر مستقیم کافه پیانو از شرایط موجود – نه فقط شرایط سیاسی بلکه شرایط سیاسی و شرایط فرهنگی به نحوی توأمان – ستودنی بود . زبان عامیانه و بسیار راحت کافه از دیگر نکات مثبتش بود ؛ تا جایی که تا چند روز حدیث نفسم ، حسابی لحن نویسنده کتاب را به خود گرفته بود اما این زبان دوست داشتنی اصلا بدین معنا نیست که واژه های نه چندان اخلاقی کتاب را تاب می آوردم ، خیلی وقتها موقع مطالعه پیش آمد که شکرگذار فضای باز جامعه امروز شدم که تشریح برخی مسائل را بر نمی تابد !

مثل همیشه جملات نقض کتاب را یک گوشه نوشتم اما در مورد این کتاب یک اتفاق دیگر هم افتاد و آن اینکه دلم نیامد چند تا تکه به کتاب نیندازم ! آنهم با خودکار و در حاشیه ! هر چند سعی کردم تکه ها رنگ و بویی محافظه کارانه داشته باشند تا اگر روزی روزگاری کتاب دست کسی افتاد که دوست ندارم ، تکه های شخصی ام دستش نیفتاده باشد . این اتفاق پیشتر در مورد چند کتاب معدود دیگر هم افتاده بود !

خلاصه اینکه از خواندن اولین دست نوشته فرهاد جعفری احساس بطالت وقت نکردم ؛ گمانم اگر باز هم نوشته ای از این نویسنده ببینم ، خواهم خواند .

وب سایت فرهاد جعفری

 و السلام

 

+نوشته شده در 88/07/13 توسط تربت تشنه |
درختی که هرگز مروید ، مکار !

 

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه از نام جمال زاده حس خوبی به من دست می داد ، شاید خاطره شیرین " کباب غاز " شاید هم خاطره " ژنو " که ترجیح می دهم در حافظه شخصی ام محفوظ بماند ( برای حفظ آبروی سالهای جوانی ام ) به هر ترتیب دلیلش مهم نیست ، آنچه اهمیت دارد این است که از شنیدن نام جمال زاده همیشه حس خوبی به من دست می داده است ، حتی حالا که نوشته ای از او خوانده ام که با نثر آشنایش تفاوتی عمیق دارد و از آن شیرینی کلام که در نوشته ای چون کباب غاز سراغ داشتم ، بهره ای نبرده است .

جالب ترین نکته برای من ، در مورد شخصیت جمال زاده ، مدت اقامت کوتاه وی در کشوری است که وی را پدر داستان نویسی اش نام نهاده است . مردی فقط و فقط ۱۳ سال در یک کشور زندگی می کند اما تمام ۹۳ سال باقی را با یاد همان ۱۳ سال سپری می کند ! هر چند بیشتر فرنگی مآب است اما رگه هایی از سنت ایرانی و بیشتر اصفهانی در جای جای نوشته هایش به چشم می خورد ، رگه هایی نه همیشه کمرنگ که گاه خیلی برجسته تر از هر فرنگی مآب دیگری در زمانه خودش !

علاقه جمالزاده به جمع آوری اصطلاحات عامیانه فرهنگ فارسی یکی دیگر از شاخصه هایی است که برای کودک " ریش داری " که مدتهاست قد کشیده ، امتیاز منحصر به فردی محسوب می شود . این ، در کنار وقف درآمد فروش دست نوشته ها برای مصارف خیریه ، سر جمع وی را آدمی به حق " مردمی " می شناساند ! حال این مردم به زبان فرنگ سخن بگویند و روشنفکر خو باشند یا سنت گرا و یا حتی از اهالی خرافه !

" قصه های کوتاه برای بچه های ریشدار " به فراخور سن بالای نویسنده و به استناد نص صریح متن کتاب ، دیگر بذله گویی های جوانی را ندارد و بیشتر به یک کتاب خاطرات حکمت آمیز شباهت دارد که خواندنش خالی از لطف نیست . اما توصیه می کنم اگر می خواهید از " سید محمد علی جمال زاده " نوشته ای بخوانید ، اشتباه من را تکرار نکنید و از " یکی بود و یکی نبود " آغاز کنید .

پ.ن : تیتر از متن کتاب انتخاب شده است .

و السلام

+نوشته شده در 88/06/31 توسط تربت تشنه |
در قطع پالتویی!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به عنوان پیش درآمد از دو کتاب کوچک می نویسم که هریک از نویسندگانشان در تلاش بودند مفاهیم بزرگی را در آنها شرح دهند :

خالستومر یا " سرگذشت یک اسب " عجیب ترین نوشته ی تولستوی است . طنزی است بر انسان متدن از دید یک اسب ... نکته ی جالب اینجاست که لبه ی تیز طنز ناگهان بر می گردد و متوجه مالکیت خصوصی می شود . در سراسر این داستان ما شاهد نیشخند مضحک نویسنده به پوچیهای عصر خویش هستیم ؛ بالاخص آنجا که مرگ یاردستیک ، اسبی ابلق با مرگ شاهزاده ی روسی قیاس می شود ...

شاید این داستان برایم در آمدی باشد بر خواندن "جنگ و صلح" تولستوی ...

 

فوکو دوبار از ۱۶ سپتامبر تا ۲۴ سپتامبر ( ۲۵شهریور تا ۲مهر ۱۳۵۷) و ۹تا ۱۵نوامبر ۱۹۷۸( ۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷) به ایران سفر کرد و در این سفر ها ، در تهران ، قم و آبادان ، با برخی از رهبران ملی و دینی و گروهای مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد . کتاب " ایرانی ها چه رویایی در سر دارند ؟" ترجمه مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ در باره انقلاب اسلامی ایران نوشته است . متن فرانسه همه ی این مقالات در جلد سوم از مجموعه نوشته های پراکنده فوکو چاپ شده است . در میان متفکران و نویسندگان غربی میشل فوکو از معدود کسانی است که رجوع انقلاب اسلامی ایران را به معنویت دریافت و صریحاً اظهار داشت که از زمان انقلاب فرانسه تا کنون ، برای نخستین بار انقلاب و معنویت به یکدیگر پیوند خورده اند . در این کتاب ، خواننده با نگاه این متفکر به حوادث انقلاب اسلامی ایران آشنا می شود .

تیتر هایی که فوکو برای نوشته های خود انتخاب کرده بود و نکاتی که در آن فضا به آنها پرداخته جای تامل دارند . تلاش فوکو برای درک و تفسیر جریانات آن ایام جالب است حتی خود در سطور آغازین مقاله رهبر اسطوره ایی شورش ایران  می نویسد : "من نمی توانم تاریخ آینده را بنویسم . در پیش بینی گذشته هم چندان مهارت ندارم . با این حال دوست دارم بکوشم چیزی را که دارد رخ می دهد دریابم ، چون این روزها هیچ چیز به سرانجام نرسیده و طاسها هنوز از چرخش باز نایستاده اند . شاید کار روزنامه نویس همین باشد اما واقع این است که من در این راه نو پا هستم ..."  

 والسلام 

 

+نوشته شده در 88/06/08 توسط تربت گم گشته |
برای آغاز ...

بسم الله الرحمن الرحیم

نوشتن برای آغاز به همان اندازه که آسان به نظر می آید کاری بس مشکل است . همیشه معتقد بوده ام که نوشتن جسارت می خواهد و بار سنگینی بر دوش آن کس است که قلم به دست می گیرد ، شاید برای همین است که از میان کاتبان تنها تعدادی چند نوشته هایشان بر جا مانده و بر جان می نشیند .

نوشتن برای آغاز ، وقتی آغازی جز تو نیست همان قدر که آسان می نماید کاری بس مشکل است.

 قلم در برابر وصفت هلاک می شود همان طور که بنی اسرائیل از نظاره ی جمالت ...
قلم جان از صاحبش می گیرد و صاحب ، جان از صاحب جانان ؛ پس در عجب نمان اگر قلم هلاک شود در برابر عظمتش .

والسلام

+نوشته شده در 88/06/07 توسط تربت گم گشته |
لحظه وصل ، لحظه وحدت عشق و عاشق و معشوق است

 

بسم الله الرحمن الرحیم

برای خواندن " کیمیا خاتون " کمی زود بود ! گمانم قبل از او باید شمس و مولانا را می خواندم .

کیمیا خاتون ، دختر خوانده مولانا و همسر شمس تبریزی به قلم توانمند سعیده قدس به رشته تحریر در آمده است و بدون تردید از خیال پردازی وی نیز بی بهره نبوده است ؛ هر چند طبق نظر برخی دوستان ، اصل حکایتی که میان او و شمس و مولانا رفته ، صحت دارد اما باز هم به عقیده من شناخت آن دو ، خصوصاً شمس تبریزی ، پیش در آمدی حتمی و لازم بر شناخت کیمیا خاتون بوده است .

گذشته از تمام این صحبتها ، نثر خانم قدس در نگارش این کتاب ستودنی و دلچسب است . تعابیر خاصی که استفاده می کند حلاوت خاصی به کتاب می بخشد و غافلگیری شگفت انگیز انتهای کتاب ، برای شخص من ، آنقدر لذت بخش بود که بر تمام کاستی هایی که در مورد پرداخت قوی به شخصیت مولانا داشت ، نیز پرده می انداخت .

شنیده ام که می گویند هر کتابی یک جمله طلایی دارد . برای من که عادت دارم جملات نقره ای کتابها را در گوشه ای یادداشت کنم یافتن جمله طلایی کاری دوست داشتنی می نماید اما میان تمام جملات نقره ای کتاب یکی شان ، یاد خاطره ای دور و مغتنم را زنده کرد :

" تو بازشان گوی که کجا گرفتارند . وادارشان کن که فقط برای معرفت ، برای دانستن ، برای دیدن ورای رنگها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر ! زیرا که هرگز برابر نبودند ، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند . "

و السلام

 

+نوشته شده در 88/06/07 توسط تربت تشنه |
مقدمت گلباران
 

بسم الله الرحمن الرحیم

این پست در باره کتاب نیست ، بلکه یک خوش آمد گویی است . خوش آمد گویی به دوستی که افتخار همسایه گی با من را داده و از امروز شریک این فضای مجازی شده است .

زین پس من و " تربت گم گشته " با هم ، از دغدغه هایمان در " آرزو قدغن " خواهیم نوشت . امیدوارم این همراهی موجب رونق بیشتر و بیشتر ذهن ما و در نتیجه خانه مجازی ما باشد .

و السلام

 

+نوشته شده در 88/06/04 توسط تربت تشنه |
زن زیادی + رساله پولوس رسول به کاتبان
 

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه دوست داشتم پک ده تایی کتابهای جلال آل احمد را بگیرم هر چند هیچ وقت نتوانسته بودم با شخصیت جلال ارتباط چندانی برقرار کنم ! شاید دلیل فاصله خودم را با او بتوانم در یک کلمه خلاصه کنم و آن " روشنفکری " است . برچسبی که در ذهنم به این شخصیت زده بودم و همیشه همین طور از دور در مورد او قضاوت می کردم . انصافم به مطالعه نصفه نیمه کتاب مدیر مدرسه خلاصه شده بود و هیچ وقت تلاش بیشتری برای شناخت صاحب قلم آن نکرده بودم !

انجمنی که با چند تن از دوستان به راه انداختیم برای من فتح بابی جهت بازنگری نسبت به وی به حساب می آمد البته نه فقط همین : انجمن ، مطالعه هست ، نقد هست ، شعر هست ، خبر هست ، بحث هست ، مکتب هست ، دست نوشته هست ، حتی تفریح هم هست ! بچه های انجمن با اینکه اکثراْ برای هم غریبه بودند اما صمیمیتی در میانشان بود که حسابی به دل همه مان نشست . انجمنی که به اصرار " همیشگی " دوستی نزدیک ، " قاف " نام گرفت ، البته با تایید اکثریت آراء .

اولین کتاب پیشنهادی برای مطالعه " زن زیادی جلال آل احمد " بود : فتح بابی جهت بازنگری ! کل کتاب یک طرف ، رساله پولوس رسول به کاتبان یک طرف دیگر . پیش از ورود به بحث چندین و چند بار خواندمش و لذت بردم و اما کتاب : ۹ داستان کوتاه که از برخی شان اصلا نتوانستم لذت چندانی ببرم اما در عوض برخی از داستانها به وجهی درخور و مناسب مفاهیم ذهن نویسنده را رسانده بودند ( اگرچه شاید این تصور من باشد که آن مفاهیم همان مقصود مد نظر نویسنده است !!! ) داستان زن زیادی را بیش از سایر داستانها دوست داشتم نه چون زیباتر بود ، که چون مضمونی مناسب حال تر بیان می کرد ! داستان جای پا به ظن من عمیق ترین و پر مغزترین داستان کتاب بود و نهایتا اینکه داستان سمنو پزان با تفسیر ارائه شده توسط " دوست خوبم فاطمه " آنچنان حلاوتی پیدا کرد که ... بی نظیر بود ! این ساده ترین تعریفی بود که توانستم در مورد تفسیر فاطمه به کار ببرم .

کتاب بعدی کیمیا خاتون است ، هنوز هیچ ذهنیتی از آن ندارم جز یک جلد آبی رنگ ! اما انجمن را دوست دارم .

و السلام

 

 

+نوشته شده در 88/05/27 توسط تربت تشنه |
... بعد از چند صد سال عاشقی یک لحظه شیرین است

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هم چاه سر راه تو باید بکنیم،
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم!
این نامه چندم است که تو می خوانی؟
داریم رکورد کوفه را می شکنیم!!!

شرمنده

+نوشته شده در 88/05/16 توسط تربت تشنه |
میدان تاریک مین !

 

بسم الله الرحمن الرحیم

حضور در یک آسایشگاه روانی موهبتی است که خوشبختانه یا بدبختانه تا کنون نصیبم نشده است . از یک سو یقین دارم نمی توانم انگ دیوانه را به دوش بکشم و از سوی دیگر دیوانه بودن مزایایی دارد که بعضی از عاقلها را وسوسه می کند تا برای مدت کمی هم که شده ، تجربه اش کنند ؛ مثلاً اینکه هر حرفی را می زنی ، چون دیوانه ای . هر چه دلت می خواهد انجام می دهی ، چون دیوانه ای . هر چه می خواهی می نویسی ، چون دیوانه ای و قس علی هذا ولی کسی به تو خرده ای نمی گیرد ، چون دیوانه ای !

این وسط یک راه سوم هم هست ؛ چیزی شبیه به آنچه من انتخاب کرده ام . حرف می زنم بی آنکه به پایم نوشته شود . با این کار ، آنچه را که " من " ، مرا از آن بازداشته ، انجام می دهم بدون اینکه خدشه ای به " خودم " وارد کنم و این تجربه به امتحانش می ارزد .

یک سال پیش کتاب " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " نوشته پائولو کوئیلو را خوانده بودم ؛ اولین کتابی که در محیط یک آسایشگاه روانی جریان دارد و فضای ترسیم شده در آن برایم بسیار لذت بخش بود . " من گنجشک نیستم " به قلم مصطفی مستور نیز در محیطی مشابه تجسم یافته ؛ البته با کمی تفاوتهای نگارشی و مفهومی . در کنار این تفاوتها شباهت این دو کتاب ؛ ترسیم فضایی متفاوت از فضای عقل مدار است ؛ فضایی که به عقیده من در جامعه امروز از آن تا حدود زیادی فاصله دارند ، هر چند نیاز یک جامعه بالغ است .

مثل همیشه دوست ندارم قصه کتاب را بنویسم فقط اینکه انتهای خواندن کتاب یک جمله مثل حلقه زحل دور سرم می چرخید و آن هم جمله معروف سید مهدی شجاعی بود : " همیشه پای یک زن در میان است " ! اما آیا این حقیقت دارد ؟!

و السلام

 

+نوشته شده در 88/04/31 توسط تربت تشنه |