بسم الله الرحمن الرحیم
سالها قبل بود که با ابراهیمی آشنا شدم ... بله منظورم همان نادر ابراهیمی نویسنده ی معروف است ... سالها قبل و همان ایام خوش دبیرستان ؛ تنها فرصت کردیم به اندازه ی " سه دیدار" همدیگر را ملاقات کنیم و او در همان "سه دیدار" برایم از مردی حرف زد که نگاه نافذی داشت و بی ترس می نمود ، کلامش برّان بود و بی پرده ... نامش روح الله بود ، از فرای باور می آمد و پیشه اش ره بری ...
تنها "سه دیدار" ، باورتان می شود؟!
تصویری که آن روزها از نادر بر ذهنم نقش بست تصویر مردی بود ساده ، متدین ! با عقایدی عمیق در قلبش که گاه مابین کلمات گم می شد ...
می دانم قبول دارید که "سه دیدار" برای شناخت یک انسان آن هم از نوع نویسنده با تمام پیچیدگی های روحی و ذهنی یک مولف ادبیات اصلاً کافی نیست اما هرچه بود قلمش بر قلبم نشست و یادش در گوشه ای از خاطرم ، خاطره ای شد برای سالهای بعد ...
سالها گذشت تا روزی در تارنمای جهانی و در میان نوشته های آقای باقر پور به او برخوردم ، نادر در نگاه ایشان با آنجه که من تجربه کرده بودم کمی متفاوت بود و البته مطمئناً خامی بینش و نگرش ( گرچه الان هم ادعایی بر پختگی لازم ندارم اما می دانم که تجربه ام برای حداقل نقد و قیاس و قضاوت درباره ی یک اثر کمی بیشتر از قبل شده ) در آن سن مسبب چنین تفاوتی است ... ابهام موجود مرا مجاب کرد تا برای شناخت بیشتر این نویسنده تلاش کنم ... زمان گذشت و مدت کمی بعد از آن تصمیم قاطعانه ، روزی در یکی از شهرهای کتاب این کلان شهر بزرگ با آثاری چند از این نویسنده روبه رو شدم ... اولین تلاش من برای شناخت بیشتر ابراهیمی با "تضادهای دورنی" شروع شد ... تضاد های دورنی نوشته هایی از نادر است طی سالهای 30 ، 40 ، 50 و ... فرقی نمی کند چه سالی ، مهم تضاد هایی است که در این کتاب می بینید ، داستانهایی که بیشتر ذهن را درگیر می کند تا رها سازد ...
مثلاً " هیچکس صدای "شیپور شامگاه" را نمی شنود " مرا به فکر فرو برد ، هم محتوایش و هم انتخاب ظریف نام داستان ، " قصه ای به نام وسایل ارتباط جمعی " غصه ی من شد ، با معلم در " شراب کهنه " هم نوایی کردم ، از" روزی که ایمان متولد شد " ترسیدم !!! ، در انتهای "تیغی در گلو " لبخندی بر لبم نشست" و با "پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار " سرودم :
" ... و خاک آن روز تو را ندا خواهد داد که :
ای انسان !
چرا بیدار باش سحرگاهی مرا پاسخ نگفتی ؟
اینک غروب .
اینک ، خواب .
و اینک ، خاک ! "
... برای یک شناخت اولیه آن هم بعد از سالها ! می توانم بگویم : ابراهیمی ساده می نویسد و از لحاظ بینش با وجود وجه اشتراک هایی با هم عصرانش ، تفاوت را می توانی در آثار وی حس کنی . زیاد سخت نیست درک این موضوع که نادر گاه به شیوه ای وسواس گونه تلاش دارد تا نویسنده ای وطنی باقی بماند ... آنچه تا کنون خواندم از بافت وطن و تواضع پرستش گونه ی وی در برابر آن جدا نیست ، حتی در "تضاد های دورنیش" ... گمان کنم این یکی از اسبابی باشد که مرام روشنفکری ابراهیمی را از هم عصران روشنفکرش جدا می کند ...
وگمان کنم باز هم با این نویسنده دیدار هایی از این دست خواهم داشت . تلاش می کنم آثار دیگری از وی را در آینده ای نه چندان دور معرفی کنم .
در آخر خالی از لطف نیست که گوشه ای از داستان هیچکس صدای "شیپور شامگاه" را نمی شنود با هم بخوانیم :
"... به من بگو چرا این شوخی ها ، درست به آن قسمت از اعضای بدنی مربوط می شود که میل به بریدن آنها همیشه برای دیگران وجود داشته است ؟
چرا ین مثل ها را درباره ی یزد یا شیراز نمی سازند – که نمی شود با یک حرکت ، از بدن این گربه جدایش کرد ؟
چرا درختان بیگانگی را جایی آب می دهند که رشدشان به جدایی از باغ می انجامد ؟ "
و السلام
هيچ يك از ما مايل نيست از شبكه جريان هاي اطلاعاتي محروم شود و حداقل به تلفن ، تلوبزيون و اينترنت دسترسي نداشته باشد . اما آنچه كه اين تمايل را تهديد مي كند قرار گرفتن در يك جامعه نظارتي و شهروندي از اين جامعه بودن است . در حقيقت نقيض جامعه ي اطلاعاتي ، جامعه ي نظارتي است .
دنياي الكترونيك در دو جهت عمل مي كند ، دهكده ي جهاني را به ما بسيار نزديك و در عين حال داده هاي شخصي ما را بيرون مي كشد ؛ آنها را پردازش ، دستكاري ، مبادله و مصرف مي كند تا بر ما اثر بگذارد و فرصت هاي زندگي مان را تحت تاثير قرار دهد. شرح چگونگي و دليل اين رخداد موضوعي بحث بر انگيز است ! موضوعي بحث و تامل بر انگيز ...
يكي از خطوط فكري برجسته در اين حيطه به برسي نظارت دولتي مي پردازد كه اثر 1984 (جورج اورول) شارح ادبي آن و روشنترين تصاوير براي نظارت دولتي است . صورت ظاهرا ًمهربان برادر بزرگ كه از آن بالا روي صفحه نمايش بر وينستن اسميت بخت برگشته پديدار مي شود ؛ زبان دو پهلوي بوروكراتيك وزارت حقيقت و ... در واقع هشدارهايي هستند در مورد امكانات بالقوه نظارت در هر دولت مدرن ....
طبق گزارش ويكاري وي در خانه فيلم نيو جرسي ، آزمايشي انجام داده بود كه در آن پيامهاي فرا آگاهانه مبتني بر "پاپ كورن بخوريد" و "كوكا كولا بنوشيد" را بر پرده تابانده بود . طبق گفته ي وي حدوداً 57 درصد افزايش فروش پاپ كورن و حدود 18 درصد افزايش فروش كوكاكولا به دست آمد .
به گفته ي ويكاري تبليغ فرا آگاهانه لطفي در حق مصرف كننده است زيرا كسالت تبليغ را بر طرف و زمان فراغت سرگرمي را بيشتر مي كند !
نورمن كازنيز ، سردبير ساتر دي ريويو (Saterday Review) ، در همان زمان مقاله اي نوشت كه با اين جمله شروع مي شد :
خوش آمد به 1984
Wellcome to 1984
چندي پيش كتابي ، اتفاقي ، به دستم رسيد كه جالب بود اما علاوه بر محتواي فوق العاده كتاب !در انتها حديثي كه در زير مي آيد ضميمه شده بود !!! حديثي كه نبايد ساده از آن گذشت !
شايد كمي زود باشد اما به علت آنكه نمي دانم عيد قربان در ايران خواهم بود يا نه پيشاپيش اين پست را به عنوان عيدي تقديم مي كنم .
ساده از اين حديث عبور نكنيد !!!
روايت عنوان بصري در بر دارنده ي مطالب جامع و پرباري دربيان حقيقت عبوديت و رياضت نفس و بردباري و كيفيت تحصيل علم و كيفيت و مقدار غذا و بيان مقام و تسليم و رضا است .
اين حديث شريف از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است و مرحوم مجلسي آن را در بحار الانوار ذكر كرده اند . (1)
اين حديث شريف رهنمود و دستور العمل جامع و ارزشمند است كه از سوي آن امام همام براي تمام رهروان راه حق است و همواره مورد عنايت عارفان و سالكان الي الله بوده ، تا جايي كه عارف نامور مرحوم سيد ميرزا علي قاضي ، به مريدان و شاگردان دستور مي دادند كه آن را بنويسند و بدان عمل كنند و مي فر مودند :
" بايد آن را در جيب خود داشته باشيد و هفته ايي يكي دو بار آن را مطالعه كنيد . "
و شاگردان خود را بدون التزام به مضمون اين روايت نمي پذيرفتند . اينك ترجمه ي حديث براي بهره مندي مشتاقان در پي مي آيد :
بسم الله الرحمن الرحیم
به عنوان پیش درآمد از دو کتاب کوچک می نویسم که هریک از نویسندگانشان در تلاش بودند مفاهیم بزرگی را در آنها شرح دهند :
خالستومر یا " سرگذشت یک اسب " عجیب ترین نوشته ی تولستوی است . طنزی است بر انسان متدن از دید یک اسب ... نکته ی جالب اینجاست که لبه ی تیز طنز ناگهان بر می گردد و متوجه مالکیت خصوصی می شود . در سراسر این داستان ما شاهد نیشخند مضحک نویسنده به پوچیهای عصر خویش هستیم ؛ بالاخص آنجا که مرگ یاردستیک ، اسبی ابلق با مرگ شاهزاده ی روسی قیاس می شود ...
شاید این داستان برایم در آمدی باشد بر خواندن "جنگ و صلح" تولستوی ...
فوکو دوبار از ۱۶ سپتامبر تا ۲۴ سپتامبر ( ۲۵شهریور تا ۲مهر ۱۳۵۷) و ۹تا ۱۵نوامبر ۱۹۷۸( ۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷) به ایران سفر کرد و در این سفر ها ، در تهران ، قم و آبادان ، با برخی از رهبران ملی و دینی و گروهای مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد . کتاب " ایرانی ها چه رویایی در سر دارند ؟" ترجمه مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ در باره انقلاب اسلامی ایران نوشته است . متن فرانسه همه ی این مقالات در جلد سوم از مجموعه نوشته های پراکنده فوکو چاپ شده است . در میان متفکران و نویسندگان غربی میشل فوکو از معدود کسانی است که رجوع انقلاب اسلامی ایران را به معنویت دریافت و صریحاً اظهار داشت که از زمان انقلاب فرانسه تا کنون ، برای نخستین بار انقلاب و معنویت به یکدیگر پیوند خورده اند . در این کتاب ، خواننده با نگاه این متفکر به حوادث انقلاب اسلامی ایران آشنا می شود .
تیتر هایی که فوکو برای نوشته های خود انتخاب کرده بود و نکاتی که در آن فضا به آنها پرداخته جای تامل دارند . تلاش فوکو برای درک و تفسیر جریانات آن ایام جالب است حتی خود در سطور آغازین مقاله رهبر اسطوره ایی شورش ایران می نویسد : "من نمی توانم تاریخ آینده را بنویسم . در پیش بینی گذشته هم چندان مهارت ندارم . با این حال دوست دارم بکوشم چیزی را که دارد رخ می دهد دریابم ، چون این روزها هیچ چیز به سرانجام نرسیده و طاسها هنوز از چرخش باز نایستاده اند . شاید کار روزنامه نویس همین باشد اما واقع این است که من در این راه نو پا هستم ..."
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتن برای آغاز به همان اندازه که آسان به نظر می آید کاری بس مشکل است . همیشه معتقد بوده ام که نوشتن جسارت می خواهد و بار سنگینی بر دوش آن کس است که قلم به دست می گیرد ، شاید برای همین است که از میان کاتبان تنها تعدادی چند نوشته هایشان بر جا مانده و بر جان می نشیند .
نوشتن برای آغاز ، وقتی آغازی جز تو نیست همان قدر که آسان می نماید کاری بس مشکل است.
قلم در برابر وصفت هلاک می شود همان طور که بنی اسرائیل از نظاره ی جمالت ...
قلم جان از صاحبش می گیرد و صاحب ، جان از صاحب جانان ؛ پس در عجب نمان اگر قلم هلاک شود در برابر عظمتش .
والسلام


