بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
رسیده ام به صفحه 218 داستان راستان شهید مطهری و دارم قصه تکراری هجرت مسلمانان به حبشه را می خوانم؛ درست همان جایی که جعفر بن ابیطالب با همه شرح و تفصیلش در محضر نجاشی حاضر شده تا نجاشی حرفهایش را بشنود و قضاوت کند که آیا حق با بزرگان قریش است یا مسلمانان مهاجر.
جعفر می گوید: «ما مردمی بودیم که در نادانی به سر می بردیم؛ بت می پرستیدیم، مردار می خوردیم، مرتکب فحشاء می شدیم، قطع رحم می کردیم، اقویای ما ضعفای ما را می خوردند.»
مانده ام جناب جعفر، عرب بادیه نشین عصر جاهلی را شرح می دهد یا انسان متمدن سده بیست و یک را ؟!!!
جعفر هنوز حرفش تمام نشده: «در چنین حالتی به سر می بردیم که خداوند پیغمبری به سوی ما مبعوث فرمود که نسب و پاکدامنی او را کاملاً می شناسیم. او ما را به توحید و عبادت خدای یکتا خواند و از پرستش بتها و سنگها و چوبها بازداشت. ما را فرمان داد به راستی در گفتار، و ادای امانت، و صله رحم، و خوش همسایگی، و احترام نفوس. ما را نهی کرد از ارتکاب فحشاء، و سخن باطل، و خوردن مال یتیم، و متهم ساختن زنان پاکدامن. ما را فرمان داد به شریک نگرفتن در عبادت برای خدا و به نماز و زکات و روزه و ...»
با خودم فکر می کنم وقتی شرح قبلی جزء به جزء شامل حال ماست؛ مایی که انسان متمدن سده بیست و یک به حساب می آییم، یعنی امیدی نیست که خدا برای ما هم پیغمبری بفرستد؛ یا امامی که انگار دینی جدید آورده باشد؟؟؟ دینی که از نادانی مان درآورد و یادمان بیندازد خدا یکی است ؟؟؟
جعفر می گوید: «ما هم به او ایمان آوردیم و او را تصدیق کردیم و از این دستورها که برشمردم پیروی کردیم.»
خدا جان! شرمنده ولی ما که در نادانی کم نگذاشته ایم، شما بیا و خدایی کن و امام را بیاور، ما قول می دهیم به او ایمان بیاوریم و تصدیقش کنیم و از دستورهایش پیروی کنیم. بیا و خدایی کن.
پ.ن: بالاخره شروع کردم
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای طالبی!
با سلام و احترام
بدین وسیله از تهیه و تولید فیلم خوش ساخت قلاده های طلا از شما کمال تشکر را دارم.
پیش از این به عنوان یک مخاطب از میان جمع گسترده ای از مخاطبان سینمای کشور همیشه دغدغه ذهنی ام این بوده است که به چه دلیل مسائل مهم مملکت در هنر هفتم این مرز و بوم جایگاهی ندارند. همیشه این سؤال در ذهنم جریان داشت که چرا بعد از گذشت سالهای متمادی هنرمندان عرصه هنر به بازسازی اسطوره های ملی و مذهبی و یا وقایع مهم تاریخی می افتند؛ چرا شخصیت هایی چون بابایی، کشوری، شیرودی انقدر دیر به صحنه سینما و تلویزیون راه یافته اند و چرا هنوز هم که هنوز است جای خالی همت ها و باکری ها و آوینی ها در پرده های سینما خالی است؟ چرا واقعه طبس انقدر دیر معرفی شد و چرا هنوز خبری از مرصاد نیست؟
همیشه این سؤال در ذهنم جریان داشت که آیا حقیقتاً فیلم هایی که به ضرب و زور موسیقی و رقص و گریم های عجیب و غریب بازیگران مرد و زن خود، گیشه های سینما را تصاحب کرده اند، جایی برای ساخت و عرضه محصولات جدی تر باقی نگذاشته اند و یا ترس از ورود به عرصه های جدی و پاسخگویی های بعدی است که موجب وقوع چنین جوی در جامعه سینمایی کشور شده است.
جناب طالبی!
از اینکه راه را بر سوء استفاده های امثال د.ن که از جدی ترین بحران های مملکت برای فروش بیشتر فیلم خود و به دست آوردن گیشه های سینماهای کشور بهره گرفتند، بستید و با نگاهی منطقی و به دور از هجوگویی به وقایعی که به این زودی ها تاریخ مصرفشان نخواهد گذشت توجه کردید، تشکر می کنم.
هر چند می دانم که مدتی است هجمه های داخلی و خارجی آسایش شما را به ناآرامی بدل کرده اما از خداوند متعال می خواهم توان استقامت و ایستادگی بیشتر در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را به شما عطا کرده و اجرتان را با دستان پربرکت بانوی آب و آئینه؛ حضرت فاطمه مرضیه سلام الله علیها، به شما ارزانی دارد.
مؤید و ماندگار باشید
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
کلمه الحق یراد بها الباطل
و السلام
پ.ن ۱: می خواستم خیلی مفصل بنویسم، ننوشتم، ننوشتم تا به تریج قبای بچه های جبهه فرهنگی برنخورد، ننوشتم از دردی که بعد از دیدن هم زمان دو فیلم - یکی برای فرهادی و دیگری برای د.ن - چه قدر زجر کشیدم، ننوشتم از نامه ای که وقتی به نام بعضی ها سند خورد و به کام بعضی ها شیرین آمد، چه بر من گذشت، ننوشتم از افسوسی که به حال خودم، خودم، خودم و امثال خودم خوردم ... این جمله ای را هم که اینجا نوشتم، فقط خودم می دانم به در گفتم تا کدام دیوار بشنود !!! لذا ... بگذریم، من به همین بسنده می کنم.
پ.ن ۲: فیلم های فرهادی خوش ساخت است و با فکر، هنوز صحنه صحنه درباره الی و حرف عمیق فیلم توی ذهنم است، هنوز از دیدن صحنه آخر و تلخ درباره الی لذت می برم، حتی هنوز گاهی فکر می کنم اگر جای دخترک جدایی نادر از سیمین بودم، سیمین را انتخاب می کردم یا نادر را؟ برای همه این خوش ساختی و این فکر ... چون حسم گفتنی نیست، ترجیح می دهم سکوت کنم، سکوت.
بسم الله الرحمن الرحیم
این پست نیز به بهانه ورود فیلم، به شبکه خانگی به روز خواهد شد
بسم الله الرحمن الرحیم
به بهانه ورود فیلم فخیمه سیزده پنجاه و نه به شبکه خانگی این پست نیز به زودی به روز خواهد شد !!!
بسم الله الرحمن الرحیم
فلسفه ندیدن را با کوری می شود دید.
کوری از آن رمان هایی است که با نمادها بازی می کند تا ذهن مخاطب را به زمین بازی بکشاند، از رنگ گرفته تا واژه، از شخصیت گرفته تا تیپ، از انسان گرفته تا حیوان، همه و همه به بازیگردانی کوری وارد صحنه می شوند و به این شیوه بهترین راه برای القای مفهوم مورد نظر، باز می شود.
زبان ساراگوما زبان سختی است، جملات پشت سر همی که در آن هیچ گاه متوجه تغییر گوینده نخواهی شد، مگر از روی فحوای کلام؛ اما این زبان سخت در کنار مفهوم ملموس آن است که دوست داشتنی می شود؛ خصوصا که مترجم به کمک مخاطب آمده و با پررنگ کردن علامت ها سعی می کند خوانش را برای مخاطب آسان تر سازد.
ادامه مطلب مانده، نوشتنم نمی آید، اما پرکارم هنوز ...
در موردش خواهم نوشت
بسم الله الرحمن الرحیم
سبک کارهای سید رضا میرکریمی را دوست دارم؛ البته فکر می کنم این جمله را خیلی های دیگر نیز قبول داشته باشند.
به جز دو فیلم "کودک و سرباز" و "اینجا چراغی روشن است" که ندیدمشان، سایر ساخته های میرکریمی آنچنان با ظرافت، سر از خصوصی ترین وجهه های زندگی افراد سر در می آورد که باورش می کنی؛ لمسش می کنی؛ و حتی اگر جزو مخاطبان سرسختی باشی که با هیچ شخصیتی در طول داستان، همداستان نمی شوند، باز هم خود را جایی وسط وسط فیلمنامه می بینی و فکر می کنی دزدکی به زندگی شخصیت ها سرک کشیده ای!
یک حبه قند هم از این قاعده مستثنی نیست. باید یزدی باشی و از نزدیک دیده باشی که یزدی ها -عموماً - چطور عادت دارند با صدای بلند صحبت کنند و خیلی هم برایشان مهم نیست که حرفشان وسط حرفهای بقیه گم شود!، تا بدانی میرکریمی با چه ظرافتی یک خانواده یزدی را به تصویر می کشد. خانواده ای که صدای همهمه شان - چه در خوشی و چه در ناخوشی - آنچنان بلند است که مدتی طول می کشد گوشت به صداها عادت کند و بفهمی هر کسی چه می گوید!

یک حبه قند مثل غالب کارهای میرکریمی، جنبه اخلاقی دین را گرفته تا جنبه دینی اخلاق را؛ به روحانی فیلمش همانقدر بها می دهد که به پیرزن پیری که مدام در تعداد رکعات نمازش شک می کند، بها داده است. حجاب دست و پا شکسته و سنتی زنان سنتی را همانقدر خوب به تصویر می کشد که پوشاندن آرایششان را از نامحرم تصویر می کند! هم حجب و حیا را نشان می دهد، هم شیطنت های گاه و بیگاه نگاه را! هم جوانمردی و برادری را نشان می دهد، هم دغلبازی های همیشگی آدمی را! خلاصه زندگی در فیلم های میرکریمی موج می زند، چه رسد به اینکه قرار باشد فیلمی در مورد زندگی باشد!
یک حبه قند، شاید بهانه ای است برای به تصویر کشیدن پوچی ارزشمند زندگی! تناقض آشکاری دارد این جمله ولی این تناقض از واقعیت آن نمی کاهد. همه شادند، به هر نحوی که می شود زندگی می کنند و لذت می برند، ته دلشان غصه هست یا نیست، فرقی نمی کند، زندگی جریان دارد. خنده، گریه، قهر، آشتی، نجابت، گستاخی، همه و همه دارد حول محور شادی خودش را نشان می دهد، لباس شاد می پوشند، شوخی هایی می کنند که در طول زندگی روزمره کمتر ازشان شنیده می شود، می زنند و می رقصند، سیب وسط حوض می ریزند، خودشان و خانه شان را زینت می کنند و ...
این وسط یک اتفاقی می افتد؛ کسی می فهمد که قرار است بمیرد؛ زندگی را به خودش زهر می کند، می رود توی لک، غصه می خورد، دیگر حواسش به دور و برش نیست، رفته توی برهوتی که برای خودش ساخته، انگار قبلش فکر می کرده تا همیشه قرار است زنده بماند، لابد دارد به آخر و عاقبت خودش و زن و بچه هایش فکر می کند، اصلا از همه می برّد، می رود بساط خوابش را هم یک جای دیگر پهن می کند، شوکه شده، از یک واقعیت محضی که بی شک قبلش هم می دانسته شوکه شده، - شرط می بندم می دانسته قرار است بمیرد، نمی دانسته؟ - توی حال و هوای خودش غرق شده که ....
زندگی ولی هنوز همانقدر شاد جریان دارد، با همه تلخی ها و شیرینی هایش، ولی یک نفر می میرد. نه اینکه بداند و بمیرد، نه، کاملاً اتفاقی به بهانه یک حبه قند می میرد و تمام. همین. زندگی تمام می شود، ولی فقط برای همان کسی که مرده؛ وگرنه زندگی باز جریان می یابد، همه باز هستند، باز بلند بلند حرف می زنند، باز همهمه می کنند، باز پیرزن نمی تواند حساب رکعاتش را نگه دارد، باز غذا می پزند، باز حتی می خندند، باز لباس مناسب شرایط را می پوشند، باز می خورند، می خوابند، می گویند، می شنوند، یکی مرده، یکی که حالا می دانسته یا نمی دانسته، فرقی نمی کند؛ قرار بوده بمیرد و مرده.
و زندگی همین است؛ یک پوچی ارزشمند. که هست، اما نه تا همیشه؛ که هست اما قرار هم نیست تا همیشه بماند. نبودنش گاهی خبر می کند، گاهی نه، گاهی زود خبر می کند، گاهی دیر، که نیست شدنش می آید و وقتی آمد این طرف و آن طرف نمی شود.
یک حبه قند مرگ را خوب به تصویر کشید؛ به نظرم. سادگی اش را، سرعتش را، واقعیتش را، و زندگی را هم.
مرگ را همیشه خیلی ساده تر از اطرافیانم می دیدم؛ خودم را عادت ندادم به اینکه بگویم خدای نکرده اگر مردم؛ بعد از ۱۲۰ سال اگر مردم؛ زبانم لال اگر مردم؛ نه؛ خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ چه ۱۲۰ ثانیه چه ۱۲۰ سال دیگر، خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ زبانم لال اگر که آن روز زبانم لال باشد؛ خدا بالاخره کاری می کند که بمیرم؛ اگر و اما هم ندارد. نه من؛ همه اطرافیانم همین طورند. حتی اگر نخواهند زیر بارش بروند! مرگ را همیشه خیلی ساده تر از اطرافیانم می دیدم؛ بعد از یک حبه قند؛ فکر کنم ساده تر هم شد.
یا حضرت عزرائیل علیک السلام!
شما که آنچنان تسلیم امرش هستید که هر لحظه امر کند جانم را بگیرید، می گیرید! شما که آخر سر دستتان به خون من آغشته خواهد شد؛ بی زحمت صبر کنید آدم شوم؛ بعد مرا بکشید!
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتش رسیده بود، قدّ یک "دا" هم که شده از جنگ چیزی بدانم. هر چند پیشتر چند رمان در خصوص دفاع مقدس خوانده بودم و خاطرات پراکنده همسران شهیدان را ورق زده بودم اما ماهیت جنگ، هیبتش و تبعاتش چیزی بود که در هیچ کدام از این کتابها به آن پرداخته نمی شد. دا اما فرصت خوبی برای نگاهی به آن دوران بود. هر چه باشد، دا، واقعیت بود.
اسمش را حتماً شنیده اید، تیراژ بالای مجلدات دا، صف های طویل مقابل انتشارات سوره مهر در نمایشگاه کتاب، پوسترهای تبلیغاتی دم در کتاب فروشی ها و حتی سوپری ها و دست آخر هم این انیمیشن ضعیف، محقّرانه و نامطلوبی که با صدای بازیگران از رسانه ملی پخش می شود؛ این شائبه را که قبلاً اسم دا را نشنیده باشید، تقریباْ به مرز محال می رساند.

دا ماجرای دختری است خرمشهری که در مواجهه با جنگ؛ از قالب عادی و معمولی خود، از قاب زندگی روزمره خود خارج شده و دست به کارهایی می زند که حتی خودش هم گاهی از انجام آنها اظهار تعجب و شگفتی می کند.
کار کردن در غسالخانه، حمل جنازه، درمان سرپایی مجروحین، دفن شهدا، به خاک سپاری پدر و برادر و غیره، تنها بخشی از کارهایی است که سیده زهرا حسینی در بیست روز نخست جنگ تحمیلی ناچار به انجام آن شده و حالا در قالب دا، به بازگویی آن می پردازد.
اگر مثل من؛ قسی القلب و سنگدل باشید (!!!) شاید خواندن "برخی" از این خاطرات تأثیر چندانی روی شما نداشته باشد اما کافی است و فقط کافی است یک جمله را مدام توی ذهنتان تکرار کنید تا عظمت یادداشت ها را درک کنید، و آن اینکه زهرا سادات فقط ۱۷ سال دارد. و بعد در ذهنتان یک مقایسه ساده داشته باشید بین زهرا ساداتِ دا و تمام دختران ۱۷ ساله ای که اطرافتان می شناسید. یا نه، حتی میان زهرا سادات و خودتان که شاید از سن و سال زهرا سادات خیلی بیشتر داشته باشید.
به عقیده من، دا نمایش توانایی های پنهان جنگ برای شکوفایی توانایی های پنهان افراد است، توانایی قوی بودن؛ خوب بودن؛ بزرگ بودن؛ شجاع بودن و خیلی صفات ساده دیگری که در ذات آدمی هستند اما زیر خروارها عادت روزانه خاک می خورند.
دا را که خواندم یک جمله برایم تداعی می شد؛ جنگ ما نعمت بود. دارم به جنگ دیروز فکر می کنم و جنگ امروز؛ کافی است عرصه را باور کنیم تا تمام آن صفاتی که شایسته میدان نبرد است؛ دوباره زنده شده و با شجاعت و توانی مضاعف راه، پی گرفته شود.
فقط کافی است باور کنیم؛ عرصه نبرد همچنان باقی است.
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
تلاش یک دختر برای اثبات و حفظ پاکدامنی اش را در هر قالبی که ریخته شود، دوست دارم؛ حتی اگر جنس پاکدامنی آن دختر با آنچه من می شناسم فرق کند!
"زندگی با چشمان بسته"؛ تلاش دختری است برای مقاومت در برابر هجمه گسترده اتهاماتی که پاکدامنی اش را نشانه گرفته اند؛ و در این میان تنها به محبت خالص دیگرانی امید دارد که همه آنرا از او دریغ می دارند. با این وجود دفاعیات هر از چند برادرانه، محبت گاه به گاه دوستانه و حتی بوسه یک غریبه برای این دختر امیدی برای ادامه این تلاش است، هر چند تلاشش را در سکوت پی گرفته باشد، هر چند همین سکوتش سند محکومیتش را امضا کرده باشد؛ دختر هنوز پاکدامن است.
تلاش "پرستو"؛ دختری که دارد زندگی اش را با چشمان بسته پی می گیرد تا نگاه های اتهام افکن اطرافیان را نبیند، گاهی رنگ سکوت دارد؛ گاهی به بغض می رسد؛ گاهی به دل شکستگی ختم می شود؛ گاه فریادش را در می آورد و حتی بعضی مواقع به زد و خورد منجر می شود؛ اما این تلاش ادامه دارد و هیچ ناامیدی در کار نیست؛ او پاکدامن می ماند.
"زندگی با چشمان بسته" ساخت خوبی دارد؛ هم نویسندگی اش خوب است، هم بازیهایش باورپذیر است و هم واقع گراست؛ رئال است؛ یک قصه تخیلی زن مدار نیست.
شاید ته مایه های فمینیستی را بتوان از تم کلی فیلم دریافت؛ اما جنس این درون مایه خیلی بیش از آثار مشابه ملی، نظیر تولیدات میلانی، با واقعیت موجود در جامعه قرابت دارد.
در این فیلم هم مرد خائن چشم چران به خوبی دیده می شود؛ هم مرد اهل تدین، هم نمام هرزه گو زیاد هست هم آدمی که به شنیده اعتماد نکند و دنبال واقعیت باشد. هم زن صیغه ای بی پناه هست، هم همسر دائمی سرخورده، و هم عیال خوشبخت و راضی.
خلاصه که فیلم سیاه سیاه نیست؛ سفید سفید هم. ترکیبی از همه رنگهاست؛ رنگ غفلت، هشیاری؛ یأس، امید، دون مایگی، شرافت و خلاصه رنگ زندگی.
راستی، در زندگی با چشمان بسته، بعضی آدمها حاضرند پای صداقتشان جان بدهند. ما در زندگی خودمان – خواه با چشمان بسته خواه با چشمان باز – حاضریم چنین کاری کنیم؟
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
"اینجا بدون من" فیلم امیدپروری است.
نگاهی تلخ دارد به زندگی سطح پایین یک خانواده که درگیر فقر، اعتیاد و نقص جزئی عضو یکی از اعضای خانواده هستند و در کنار همه اینها عنصر امید مادرانه چاشنی زندگی شان می شود.
امید یک مادر به روبراه شدن اوضاع، و تلاشهای عموماً کودکانه و احساساتی برای تغییر شرایط.
تم اصلی داستان که با وجود فضاسازی خوبش، با قدرت از عهده نمایش یک زندگی ساده کارگری برآمده، خیلی هم رئال نیست. از یک طرف پسر خانواده می گوید: "پسرهای امروزی برای ازدواج سراغ دخترهای سالم هم نمی روند، چه برسد به یک دختر شل" اما از طرف دیگر شاهد این هستیم که یک پسر که از قضا نامزدی هم دارد، نامزدی اش را برای رسیدن به همین دختر شلی که هم در اجتماع پذیرفته شده نیست و هم حساسیت های خاصی دارد که منجر به جامعه گریزی او شده، به هم می زند و به ازدواج او در می آید.

اما این داستان نویسی های غیررئال از زیبایی اثر کم نمی کند. گویی صداقت و امید این مادر و دختر ساده، در کنار سکوت معصومانه پسر خانواده که حالا در غیاب پدر، مرد خانواده نیز هست، این اجر را برایشان رقم می زند.
اجر رسیدن به یک پایان خوش؛ پایان غیرواقعی خوش.
اول این یادداشت گفتم "اینجا بدون من" امیدپرور است. باز هم همین جمله را تکرار می کنم. به عقیده من این فیلم با نوع نگاه آدمها بازی می کند؛ نگاه ناامید را به سخره می گیرد و نگاه امیدوار را می ستاید. پایان راه یأس را در یک اتاق خفه پر از بوی گاز ترسیم می کند و انجام امید را در یک باغ روشن و زنده به تصویر می کشد.
"اینجا بدون من" هر چند مثل خیلی دیگر از فیلم های درون مرزی جایی برای خدا خالی نکرده است؛ اما کافی است تعریف شما مثل من از خدا، امید باشد، تا فیلم را معنوی قلمداد کنید؛ یک فیلم معنوی کوچه بازاری!!!
بعد از خروج از سالن سینما، به اسم فیلم زیاد فکر کردم.
"من" در زندگی مهم نیست؛ "نگاه من" مهم است.
"اینجا بدون من" شاید هیچ اتفاق مهمی نیفتد، اما "اینجا بدون تو، اینجا بدون امید به تو" غیر قابل تحمل است.
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
از هر ده نفر که بپرسی "بادبادک باز" را برای چه دوست داری، این جمله تکراری را حتماً از هشت نفرشان می شنوی که فضاسازی قوی کتاب آدم را با خودش همراه می کند. آنقدر که تقریبا هر یادداشتی راجع به این کتاب خوانده ام جمله ای تقریبا با این مضمون در آن به چشمم خورده که "در بادبادک باز حس می کنی در کوچه پس کوچه های افغانستان راه می روی" و صد البته راست می گویند.
خالد حسینی افغانستان را شاید آنطور که چشیده به تصویر کشیده؛ همانطوری که بچه های هم نسل من بازی در حوضهای آبی حیاط خانه مادربزرگهایشان را چشیده اند، آب بازی زیر درختهای نارنج را لمس کرده اند، گرگم به هوا روی پله های شکسته حیاط را تجربه کرده اند، و خاطره سوسکهایی را در ذهنشان دارند که مانع خوابیدنشان در پشت بام خانه ها نمی شد!!!
خالد حسینی هم با همان نوستالوژی عمیق افغانستان را به تفسیر کشیده و این حس را آنقدر قوی منتقل می کند که معدود ضعف های نادر کتاب را می پوشاند؛ مثلا خواننده بادبادک باز هیچ وقت وقعی به پایان بندی هندی کتاب نمی دهد؛ بس که از شیرینی همین خاتمه ی باز، در لذت غرق است.
اما کنار همه اینها؛ یک نکته در بادبادک باز نظر مرا به خود جلب کرد و آن هم جاگذاری شخصیت های کتاب بود؛ حسینی در مصاحبه ای در خصوص نخستین کتابش می گوید که آن را تحت تأثیر شخصیتی در زندگی اش ساخته و پرداخته است. حسینی سنی مسلک تحت تأثیر یک شیعه ای که برای ما ناشناخته است، شخصیت برجسته حسن را به تصویر می کشد. حسنی که گاهی آنقدر خوب می شود که اعصاب مخاطب را خرد می کند!!!! حسنی که گاهی آنقدر دوست داشتنی است که هضم شخصیتش برای مخاطب سخت است!!!! حسنی که آنقدر بی عیب و نقص تجسم شده که گاهی بحث به راه می اندازد که اساساً این خوبی ها واقعا خوبی بوده اند یا حماقت!!!! و البته؛ نتیجه همان خوبی است نه حماقت!
این که یک سنی مذهب بزرگ شده امریکا؛ به این روانی شخصیت یک هزاره ای شیعه را به تصویر می کشد نکته جالب توجهی است. هر چند نمی توان منکر شد که به خاطر تصاویر منفی که از مذهبی ها - حالا خواه روحانیون متحجر باشند یا طالبان افراطی - ظاهر کتاب بیشتر به سمت دین گریزی گرایش دارد، یا حتی به اعتقاد برخی منتقدین نظیر شهریار زرشناس کتاب در پی القای تفکر جدایی دین از سیاست است.
با این حال عقیده من چیز دیگری است؛ حسن شیعه بادبادک باز اصلا از سیاست و دیانت جدا نیست؛ هر چند به ظاهر نه دخالتی در سیاست دارد و نه دیانتش به وضوح به تصویر کشیده می شود. حسن آنقدر با دیانت آمیخته است که جزئی از خلق و خوی او شده و آنقدر در سیاست استوار است که در این راه جان می دهد. با اینکه منِ مخاطب هرگز نمی توانم چنین ادعا کنم که فهم من از نوشته، عین هدف نویسنده بوده است اما من از این سبک تصویر سازی از یک بچه شیعه با طبقه اجتماعی پایین آن هم به قلم یک سنی مذهب که به طبقه متفاوتی نیز تعلق دارد، به عنوان یکی از جذابیت های خاص و منحصر به فرد بادبادک باز یاد می کنم و از آن لذت می برم. و این نوع شخصیت سازی، نوع منحصر به فردی است که در کتابهای بچه شیعه ها، خیلی کمرنگ به تصویر کشیده شده است.
بادبادک باز از آن کتابهایی است که بی شک ارزش خواندن دارد.
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از مدتها که تصمیم گرفتم فقط شناسنامه ای مسلمان نباشم گذارم افتاد به کتاب انسان و ایمان استاد شهید، مرتضی مطهری.
محتوای کتاب ارزشمند است؛ مثل دیگر آثار استاد. سادگی و روانی زبان استاد را هم نمی شود به هیچ وجه منکر شد. چیدن مسائل پشت سر هم و رسیدن به نتیجه منطقی از دیگر ویژگی های منحصر به فرد کتاب است.
اما آنچه از نوشتن این پست در پی آنم جمله ای از استاد است؛ ایشان معتقدند دین به انسان جهت و علم سرعت می دهد تا به هدف متعالی خویش برسد.
و همین یک جمله ساده جواب سوالهای متعدد ذهنی من و امثال من است که چرا در زندگی اینهمه سرگشتگی داریم و این مقدار از اوقاتمان را به هدر می دهیم.
مشکل دو جمله است: علم و ایمان.
باید ساخته شویم تا بسازیم.
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
از آن کتابهایی بود که بدون برنامه قبلی خریدمش؛ فقط چون اسمش حسابی مجذوبم کرد؛ "و ناگهان بیداری..." . اشاره ای زیبا به مرگ!
کتابی از کسی که بعید می دانم نویسنده باشد؛ اما حتم دارد دلسوخته است.
حکایت یک مادر است؛ مادری که در عالم رؤیا عوالمی را می بیند و خواننده را با دیده هایش شریک می کند؛ دیده هایی که هیچ کدام غریبه و ناآشنا نیستند با تو؛ توی مخاطب. اما نویسنده سعی دارد که مذکِّر باشد همه شنیده ها و محفوظات قبلی ات را.
تو در صحرای محشر با نویسنده همراه می شوی و مدام از خودت می پرسی که می دانستی؟؟؟ واقعا می دانستی و هنوز همینی هستی که می بینی ؟؟؟ و این تکرار آنقدر ادامه پیدا می کند که وقتی از خواب بیدار می شوی، بیدار می شوی؛ یا لااقل امید داری بیدار شده باشی.
و دو صفحه آخر کتاب؛ آتشت می زند ... حتی اگر در طول کتاب همراهش نشده باشی .
و یک سوال گوشه ذهنت می ماند؛ حتم دارم که می ماند: "چرا سفر به درونم را هیچ گاه آغاز نکرده بودم؟! "
پی نوشت: می گویند بهار را که دیدید زیاد یاد رستاخیز کنید؛ و بی مناسبت نبود گذاشتن این مطلب با حلول بهار. بهارتان سرشار از نیک بختی.
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
بعید می دانم کسی بخواهد نهج البلاغه را بخواند و تا حدی در آن عمیق شود اما سراغ "سیری در نهج البلاغه" استاد شهید، مرتضی مطهری نرود، بس که این کتاب روان و شیواست.
هر چند به قول استاد، کتاب تنها "سیری" در نهج البلاغه به حساب می آید و به موشکافی دریای عمیق این کتاب مقدس نپرداخته اما آنچنان اصول کلی از کتاب به دست خواننده می دهد که حسابی فکر و ذهن آدم را منسجم می کند، خصوصا اگر کسی بخواهد کمی هدفمندتر از کتاب مولا علیه السلام بهره ببرد.
یکی از ویژگی هایی که در مورد سیری در نهج البلاغه می توانم ذکر کنم این است که انتخاب آیات و احادیث مرتبط با خطبه ها، نامه ها و حکمت های کتاب فوق العاده دقیق و متناسب صورت گرفته است و همین موجب می شود در یک موضوع واحد با چند حدیث یا حتی نظریه پردازی متفاوت اما مرتبط مواجه شوی .
از دیگر ویژگی های این کتاب تعریف ملموس و متفاوتی است که استاد شهید از برخی واژه های به ظاهر بدیهی ارائه می دهد، تعریفی که در این کتاب از زهد و تقوا شده است در عین مشابهت با تعاریف قبلی، جنبه های جدیدی را مورد توجه قرار داده که به شخصه از خواندن آنها بسیار لذت بردم.
در کتاب جمله ای از حضرت علی علیه السلام نقل شده است که آوردن آن را در متن خالی از لطف نمی دانم. ایشان می فرمایند: همانا زبان پاره ای از انسان است و در اختیار ذهن او. اگر ذهن نجوشد و واپس رود از زبان کاری ساخته نیست، اما آنگاه که ذهن باز شود مهلت به زبان نمی دهد.
آرزومند ذهنی پویا و وسیع برای شما و خودم هستم
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
"در جریان جنگ احد که مسلمین شکست خوردند و خبر کشته شدن پیغمبر اکرم پخش شد و گروه از مسلمین پشت به جبهه فرار کردند، قرآن کریم چنین می فرماید:
محمد جز پیامبری که پیش از او نیز پیامبرانی آمدند نیست. آیا اگر او بمیرد و یا در جنگ کشته شود شما فرار می کنید و دیگر کار از کار گذشته است؟!
حضرت استاد علامه طباطبایی روحی فداه در مقاله "ولایت و حکومت" از این آیه چنین استنباط فرموده اند که کشته شدن پیغمبر اکرم در جنگ نباید هیچ گونه وقفه ای در کار شما ایجاد کند؛ شما فوراً باید به تحت لوای آن کس که پس از پیغمبر زعیم شماست به کار خود ادامه دهید. به عبارت دیگر، فرضا پیغمبر کشته شود یا بمیرد، نظام اجتماعی و جنگی مسلمین نباید از هم بپاشد."
سیری در نهج البلاغه، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری (صفحه ۱۱۱ و ۱۱۲)
قضاوت با خواننده محترم
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از بی جایی انجمن و مشغله زیاد اخیر، انتظار برای شروع روضه حسینی فرصت خوبی بود تا یک کتاب دستم بگیرم و چند قدمی به روزهای خوش مطالعه نزدیک تر شوم.
کتاب رشد، آقای صفایی حائری، از آن کتابهای کوچک اما با مسماست.
کتاب شرح و تفسیری است بر سوره مبارکه عصر که به نکات مهمی اشاره دارد، آنقدر که چند صفحه اول کتاب را خیلی وقت پیش خوانده بودم اما دلم نمی آمد از برخی جملات ساده بگذرم و به صفحات بعدی بروم.
در این کتاب رشد در برابر واژه خسر قرار داده می شود و تو را به این نتیجه می رساند که اگر رشد نکنی بی شک ضرر کردی، این مفهومی است که خیلی وقت پیش از حجت الاسلام پناهیان نیز شنیده بودم اما چقدر گذرا از آن رده شده بودم.
در این کتاب و بر اساس آیه این سوره مبارکه، زمانه از زیان رساندن به انسان مبرا شناسانده می شود و هر خسارت و زیانی را متوجه اهمال در شناخت اولویت ها و کشف هدف خلاصه می کند.
البته ایمان و عمل صالح نیز به تفصیل در کتاب مورد بحث قرار می گیرد.
نکته جالبی که تا کنون در سوره عصر بدان توجه نکرده بودم، واژه "تواصی" به معنای سفارش کردن بود، و اینکه مومنین باید یکدیگر را به حق و به صبر وصیت و سفارش کنند.
تازه فهمیده ام برخی از رفقا چقدر در حقم خوب رفاقت می کنند.
بی شک توصیه می کنم خواندن این کتاب کوچک اما پرمغز را از دست ندهید.
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه حکایتی است که توانست طلسم کتابخوانی ام را بشکند و دوباره به دنیای کتاب بازم گرداند.
بعید می دانم این کتاب را بتوان هم رتبه با دیگر آثار مستور دانست اما قلم شیوای مصطفی مستور باز هم در این کتاب جریان داشت.
ترجیح می دهم به عوض صحبت در مورد کلیت کتاب در رابطه با داستان اول کتاب صحبت کنم.
مونولوگی از یک عاشق که به علت ترس معشوق را از خود می راند.
حس ملموسی بود احساس این مونولوگ. در زندگی بسیار پیش آمده که از ترس نشناخته ها از آنها فاصله گرفته ام و گاهی مواقع خسران زیادی از این ترس نصیبم شده است. ترس از چیزی که شاید اگر کمی از جلوتر نگاهش کنم نه آنچنان مهیب است و نه حتی کمی وحشت آفرین، بلکه واقعیتی است بسیار ملموس که بارها با سخت تر و دشوار تر از آن مواجه شده ام و خواهم شد .
اما ترس نه همیشه ، که گاهی بهای سنگینی در پی خواهد داشت.
ترس از آشنایی های تازه، ترس از محیطی جدید، ترس از سفری متفاوت، ترس از کاری به ظاهر صعب و قس علی هذا ...
بخش نخست این نوشته از مستور، شاید از وجه عشقی به این قضیه پرداخته بود اما به زعم من خیلی خوب از عهده نمایش این ترس برآمده بود.
موقع خواندن کتاب یاد حدیثی علوی افتادم؛ حضرت در این حدیث پند می دهند که برای گذر از ترس باید دل به دریا زد و وارد معرکه شد.
من هیچ گاه نتوانستم مجری خوبی برای این پند باشم ، اما گفتنش ضرر نداشت، شاید شما از عهده برآیید.
خواندن این کتاب را برای عبور از طلسم کتاب نخوانی توصیه می کنم :)
***
خلقت به روی دست علی را گرفت و گفت
دست دگر نظیرش اگر هست، رو کنید ...
اللهم اجعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابی طالب علیه السلام
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی وارد آرزو قدغن شدم و دیدم که ۲ ماهه آپ نشده از خودم خجالت کشیدم
مطمئنا جابجایی یکی از بچه های انجمن ادبی دلیل نمیشه تا من کتاب نخونم
آخه می دونید؟ جلسات انجمن ادبی مون توی سالن اجتماعات خونه یکی از بچه ها برگزار میشد
منتها از وقتی جابجا شدن ما بی خانمان شدیم
البته بیکار نشستیم و داریم دنبال یه جای دیگه می گردیم
اما خب این باعث یه وقفه مطالعاتی در حوزه ادبیات شد
در حوزه های دیگه کتابهایی خوندم و تنها دلیل اینکه اینجا به روز نشده تنبلی من به علاوه مشغله زیاد ماههای اخیرم بوده
به وسیله این پست معذرت خواهی می کنم و سعی می کنم به زودی وبلاگم رو از این وضعیت منفعلانه خارج کنم
محتاج دعای خیر دوستان
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
" سمفونی مردگان " از آن دست کتابهایی است که ذهن آدمی را درگیر می کند ؛ از نام کتاب گرفته تا نحوه فصل بندی آن . حتی ابتدای هر بخش ناچاری چند پاراگرافی بخوانی تا متوجه راوی آن بخش شوی و این از ظرافت های دوست داشتنی کتاب است .
پیشتر بارها و بارها شنیده بودم که خواندن این کتاب ، به خلسه ای متروک واردت می کند اما حقیقتش چنین نبود ؛ یا بهتر است بگویم برای من چنین نبود . هر چند گاهی از تلخی صحنه های کتاب ، طعم تلخی زیر زبانم حس می کردم .
قصه کتاب قصه هم نوایی آدمهایی بود که هر یک مرده بودند اما خبر نداشتند و در حیاتی مرگ بار زندگی می گذراندند ؛ قصه آدمهایی که نمی توانستند هیچ نوع تفاوتی را بپذیرند و همین آستانه تحمل پایینشان بود که حکایت داستان را رقم می زد .
نمی توان منکر شد که داستان سعی داشت این فضای مرده و مه آلود را به مذهب منتسب کند ، چرا که مسبب تمام قضایای سرد و یخ بسته داستان ، تنها فرد به ظاهر متدین و البته متعصب داستان یعنی پدر یک خانواده شش نفری بود . و با این وصف عجیب نیست اگر در سوی دیگر داستان ، قربانی یک روشنفکر معرفی شده باشد .
با همه این اوصاف به نظرم داستان - با تمام نقاط قوت غیر قابل انکارش - حرفهای زیادی داشت که نمی شود به راحتی از کنارش گذشت به شرط آنکه سطور را یکی یکی نخوانیم و نگذریم ، بلکن کمی هم به چالششان بکشانیم .
آیدین ، شخصیت محوری داستان ، در چند جای کتاب می گوید : " اگر می خواهی بفهمی کتاب در اصل مال چه کسی است ، پانویس هاش را بخوان . " سمفونی مردگان پانویس نداشت !!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پی نوشت ها :
حلول ماه رمضان را خدمت همه گرامیان تبریک عرض کرده و برای همه آرزوی قبولی طاعات و عبادات دارم ، در این ماه پربرکت از دعای خیر دریغ نفرمایید .
تیتر از متن کتاب انتخاب شده است و می توانم بگویم چیزی نزدیک به هشتاد درصد با این جمله موافقم ، اگر موافقت من ارزشی داشته باشد !
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
از آنجا که صفحات نخستین کتاب به بحث حول محور هنر و سبک های ویژه هنری پرداخته بود ، فکر می کردم آنچنان که باید از آن استفاده نخواهم کرد اما این تصور خیلی زود در هم شکست . سید مرتضی آوینی در کتاب " انفطار صورت " نقاشی را بخشی از هنر و هنر مدرن را تابعی از علوم مدرن می داند لذا تاریخ تحول علوم بشری را به صورت مستقیم در تاریخ تحول هنر موثر بر می شمرد . چنین نگاه عامی موجب می شود تا در تمام طول مطالعه کتاب نوعی آشنایی با سیر تاریخ تحول غرب به دست آید ؛ آوینی به همین مقدار اکتفا نکرده و راه بازگشت به انسان حقیقی را نیز معرفی می کند .
به عقیده من سیری تسلسل وار میان مقالات متعدد کتاب انفطار صورت به چشم می خورد ؛ در مقاله نخست با نام " گرافیک و تحولات تاریخی " آوینی دنیای جدید را " در تسخیر نظام اقتصادی جدید " می داند که " از طریق تکنولوژی بر روح و جسم انسان ها تسلط یافته است " ، نظامی که حیات آن به تولید بیشتر و بیشتر وابسته است ؛ تولیدی که زندگی اش را مدیون تبلیغات است . آوینی همچنان که این سیر را تشریح می کند برای تبلیغات وظیفه خطیر " نفی عقل و اختیار بشر و تحمیق او " را قائل می شود و دلیل این همه را تحولات علوم بشر در قرون 18 و پس از آن می داند ؛ دورانی که انسان به جای خدا و زمین به جای آسمان و خاک به جای افلاک اهمیت و محوریت پیدا کرده است .
با این که در نخستین مقاله آوینی چنین سیر نزولی را در رابطه با هنر به صورت عام و تبلیغات به صورت خاص توصیف می کند اما در مقاله دوم با نام گرافیک و انقلاب اسلامی ؛ این قابلیت را در هنر می بیند که به خدمت " پیام های عبرت آموز انقلاب اسلامی " درآید و این مهم ، منوط به قبول " تعهدی خاص " از سوی هنرمند است ؛ تعهدی که " وجود شخصی و فردی هنرمند در ان استغراق و استحاله " یافته باشد و راز جاودانگی هنرمند را در انتساب فردیت خود به حق جستجو می کند . به نظر این جمله عمق حرف آوینی است که " اگر هنرمند نسبت به تاریخ و سرنوشت انسان و هویت فرهنگی خویش متعهد باشد ، دیگر در پیله حدیث نفس خفه نخواهد شد " و به این ترتیب نتیجه می گیرد که " الزام هنرمند به حقیقتی بیرون از وجودش ، فی نفسه ، قدمی است به سوی تعالی "
در مقاله " زبان گرافیک و سمبل هایش " آوینی بحث را با اهمیت کلمه و کتابت آغاز می کند و ذهن مخاطب را متوجه این مهم می سازد که هنر نقاشی و گرافیک هرچقدر هم که پیشرفت کنند هرگز آدمی را از کلمه بی نیاز نخواهند کرد . به عقیده من یکی از ویژگی های نثر آوینی این است که خود را به موضوع بحث محدود نمی کند و بدون آنکه به ورطه اطاله کلام کشیده شود ؛ معانی مدنظر خود را که تاحدی نیز مرتبط با بحث باشد ، به شیوا ترین شیوه بیان میکند ؛ این همان چیزی است که در مقاله سوم کتاب به خوبی به چشم می خورد . آوینی با ذکر این مقدمه که " عالم ماده سراسر پیکری است برای روحی مطلق " به این نتیجه می رسد که " زبان سمبلیک اعمال عبادی نیز مبتنی بر فطرت است و لهذا ، تکرار آن انسان را به همان ملکات روحی متناسب با اعمال می رساند " و جالب اینجاست که آوینی این نکته مهم عبادی را در لابلای اهمیت سمبل گرایی در گرافیک بیان می دارد .
در مقاله چهارم اهمیت مبارزه در همه حوزه ها شناسانده می شود و اسلام به گونه ای تعریف می شود که تنها و تنها در سایه مبارزه معنا می یابد . آوینی انقلاب اسلامی را عهدی تازه می داند بین " آدم و آفریننده اش " و بحث را به آنجا می کشاند که هنرمند مسلمان را برای بازگشت به دامان اسلام ناگزیر از توبه و تجدید عهد با خدا توصیف می کند . آوینی نهضت هنری اسلامی را " نیازمند به تحولی انفسی در عرصه تفکر و اعتقادات " می داند . از اینجا به بعد آوینی به راه های ورود به عرصه هنر متعالی می پردازد که ان شاء الله در پست بعدی به صورتی مشروح تر در مورد آن خواهم نوشت .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سفری صادقانه است و سرشار از بالا و پایین . شاید همین صداقت بالا پایین رفتن های سفر است که تو را همراه خودش می سازد آنچنان که دلت می خواهد پا به پای اهالی کتاب بدوی ، بترسی ، بخندی ، بجنگی و مخلص کلام تا آخر سفر همراهشان شوی .
حکایت " سفر به گرای ۲۷۰ درجه " چنین حکایتی است . حکایت خامی ها و جوانی هایی که به موقع بزرگ شده اند اما فرای باور نشده اند ، فوق بشری بازتعریف نشده اند . حکایت جوانانی که با همه شور و نشاط و شیطنتی که از ایشان سر می زند ، کارهای بزرگ می کنند ، حتی اگر با ترس دست و پنجه نرم کنند .
احمد دهقان قلم روانی دارد ، گیرایی قلمش به نحوی زنده تو را به صحنه نبرد " ما و آنها " می برد و خوبی قصه اینجاست که شرح این سفر از اغراق و افراط به دور بوده است .
سفر به گرای ۲۷۰ درجه نخستین کتاب این دوره انجمن بود ، دوره ای که قرار است در آن میان ادبیات ایران معاصر قدمی بزنیم . این کتاب در انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده و به چندین زبان نیز ترجمه شده است . نثر خاطره گونه این رمان ، یکی از معایب و یکی از مزایای کتاب است ، اهل فن می گویند این سبک نگارش به ساختار رمان لطمه وارد کرده ، اما همین به اصطلاح لطمه را دلیل موفقیت کتاب می دانند !
نکته جالبی که در کتاب نظر من را به خود جلب کرد نوع خاص نثر نویسنده بود که سرعت مطالعه تو را به دست می گرفت ، یعنی انگار بخش های راکد و آرام کتاب ، به کندی پیش می رفت اما همین که کار بالا می گرفت سرعت مطالعه حداقل سه برابر می شد که به نظر من این یکی از هنرهای نگارشی بود که دهقان خرج کتابش کرده بود . دلم می خواهد کتاب بعدی که از این نویسنده می خوانم " ببخشید من قاتل پسرتان هستم " باشد ... گویا کمی حرفهای شنیدنی اش زیاد است .
تبریک نوشت :
حلول ماه رجب المرجب بر همه مخاطبین گرامی آرزو قدغن مبارک باشد ان شاء الله
در این ماه پر برکت ما را از دعای خیر فراموش نکنید
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
" رهبری بر فراز قرون " ترجمه کتاب " بحث حول المهدی " علیه السلام ، نوشته شهید محمد باقر صدر است که با مقدمه و تحقیقی که دکتر عبدالجبار شراره بر آن نوشته ، در قالب این کتاب ترجمه و منتشر شده است .
کتاب مقدمه چندان خوبی ندارد ، ضعف نگارش و ویرایش ابتدای کتاب چندان دلچسب نیست اما متن کتاب شهید از انسجام خوبی برخوردار است . در این کتاب سعی شده تا به شش شبهه اساسی در حوزه مسئله مهدویت حضرت حجت بن الحسن علیه السلام پرداخته شده و تا حد ممکن به آنها پاسخ داده شود .
شهید محمد باقر صدر با استفاده از دو روش نقلی و علمی از عهده این مهم خوب بر آمده اند منتها اساس کتاب بر این مبنا استوار است که کسی که شبهه دارد ، اسلام و حداقل های آن نظیر معجزه و آیات و روایات را قبول دارد - که البته عقل هم چنین حکم می دهد .
این کتاب ارزشمند توسط انتشارات موعود به چاپ رسیده است
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
باورم نمی شود که فردا درست می شود دو سال که برای اولین بار آمدم و اینجا نوشتم :
" خیلی حرفها را نمی توان گفت وقتی تو ، "تو" باشی ...
اما اینجا یک دنیای مجازی است و شاید یک دنیای مُجازی . پس گفتن تمام حرفها آزاد است !
قدری دین ، قدری دنیا ، کمی سیاست ، کمی دل ، و خلاصه از هر برگی از زندگی اینجا خواهی یافت .
به جز آرزو !!!
اینجا آینه تمام نمای زندگی من است ...
اما من !!!
ترجیح می دهم در دنیای حقیقی که حقیقتا مجازی تر از هر دنیای دیگری است ، پنهان بمانم ! "
و بعد هر چه دلم خواست در این فضای مجازی نوشتم :)
در زندگی خیلی کارهای خیر و شر کرده ام اما فکر می کنم راه انداختن اینجا جزو کارهای خیرم بود
فقط و فقط به خاطر اینکه باعث شد من کمی کتاب بخوانم
هر چند هنوز خیلی با حد مطلوب مطالعه فاصله دارم اما آرزو قدغن قدم خوبی بود برای گذشتن از مرز آرزو و رسیدن به واقعیت
برای همین آمدم اینجا تا به خودم بگویم :
آرزو قدغن تولدت مبارک
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
تطورات گفتمان های هویتی را به سفارش استاد محبوبم خواندم ، هر چند طبق معمول نثر سنگین کتاب دکتر کچوئیان کمی آزار دهنده بود اما انصافا باید اعتراف کنم هم روانی این کتاب نسبت به کتاب پیشین بهتر بود و هم محتوایش خیلی منسجم تر بیان شده بود . اگر مثل من خیلی از گفتمان های هویتی متعدد در ایران و تا حدی جهان و نیز صاحب نظران مطرح در حوزه هویتی اطلاع چندانی ندارید ، توصیه می کنم این کتاب را حتما بخوانید چرا که به اجمال اما به صورت مفید و مختصر این گفتمان ها معرفی شده و معایب و مزایای هر کدام توصیف می شود .
در آغاز کتاب اساس پیدایش معضله هویتی و ریشه های آن تشریح می شود و تلاش می گردد تا علل روی گردانی ملل مختلف از هویت های متجددانه ای که ساخته دست بشر هستند روشن شود . سپس از تجدد و هویت های تابعه عبور کرده و مابعد تجدد به تفصیل مورد بحث قرار می گیرد و به تناقضات درونی نظریات هویتی در این زمینه اشاراتی می شود .
سپس مسئله هویت در شرق خصوصا ایران مورد کندوکاو قرار گرفته و نقش غرب در بروز مشکلات هویتی را بررسی می نماید ؛ به این منظور گفتمان های هویتی ایران به تفکیک و به صورت مشروح به نقد کشیده می شوند و تحلیلی نسبتا جامع از اوضاع هویتی پیش از انقلاب اسلامی و پس از آن ارائه می شود . در این زمینه به گفتمان های متعدد و صاحب نظران این گفتمان ها به اجمال اشاره می شود و در میان این گفتمان ها ، گفتمان های هویت ترکیبی نیز مورد بررسی قرار گرفته و به چالش کشیده می شوند و در نهایت راه برون رفت از معضلات هویتی یا نحوه برخورد با این مسائل به صورت مبسوط و با طرح ادله ای نسبتا جامع مطرح می شود .
کتاب تطورات گفتمان های هویتی ( ایرانی در کشاکش با تجدد و مابعد تجدد ) تالیف دکتر حسین کچوئیان بوده و در انتشارات نی به چاپ رسیده است .
از همین نویسنده : پیامد چالش های فرهنگ و دین
وب سایت نویسنده : دکتر حسین کچوئیان
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سیر تاریخی انقلاب اسلامی خیلی از شخصیت های خود را آنچنان که حقیقت وجودیشان بود به نمایش گذاشت و چه بسیار سره و ناسره هایی که در این دوران سی ساله ، حکومت اسلامی به خود ندید !
سید مرتضی آوینی از آن دست آدمهای اصیل انقلابی بود که با آرمانش زیست و قلم زد و رفت ؛ حلزون های خانه به دوش به گمانم یادداشت های سید مرتضی است از سر درد . هر چند اکثر مقالات این کتاب بیشتر به جوابیه هایی شبیه هستند که به فراخور شرایط روز اجتماعی نگاشته شده اند ؛ اما نگاهی اینچنین به این دفاعیات ظلمی در حق آنها به شمار می رود چرا که هر چند در وهله اول این مقالات به تحریک جریانهای موجود به رشته تحریر در آمده اند اما در کالبد وجودی هر یک از این مقالات اصول بنیادین انقلاب خمینی کبیر به تفصیل بیان شده است . به بیان دیگر آوینی در این کتاب در قالب نقد و تحشیه زنی بر سخنرانی ها ، مقالات و اظهار نظرهای گروه های مختلف و عمدتا متعارض با نظام جمهوری اسلامی ایران به تشریح مبانی فکری این نظام و آرمان هایش می پردازد و البته پر واضح است که از عهده این مهم خوب برآمده است .
تشریح نظام مبتنی بر ولایت فقیه ، نقد نویسندگان به ظاهر سیاست گریز ، تشریح آزادی بیان و آزادی رفتار در چارچوب جامعه اسلامی و تفاوت های جامعه دموکرات و مردمی برخی از محورهای دوازده مقاله ایست که در این کتاب مطرح شده است .
آوینی را پیشتر از مستنداتش می شناختم اما هر چه بیشتر می خوانمش ، عمقی عمیق در سخنانش پیدا می کنم . و بی شک همین مضمون موجب آن است که امام خامنه ای در مورد ایشان بگویند که از صدای گرم ایشان معلوم می شود که به آنچه می گوید اعتقادی راسخ دارد .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
باور کنید آدم بدقولی نیستم
می دانم قرار بود که تا انتهای فروردین دو پست بنویسم اما به علت سردرد بی موقعی که حادث شد موفق نشدم کتاب ها را سر موعد مقرر تمام کنم و همین شد که بدقولی کردم
قول اکید می دهم پس از بهبود شرایط در اولین فرصت کتابهای در دست مطالعه را اینجا معرفی کنم
این تاخیر را به بزرگی خودتان ببخشید
تا بعد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
" خنده در تاریکی " نام کتابی است از ولادیمر ناباکوف ؛ از نویسندگان روس . اولین کتابی است که سال جدید تمامش کردم اما تنها کتابی نیست که خواندنش را شروع کردم ؛ برای همین خیلی امیدوارم تا انتهای فروردین لااقل دو بار دیگر این وبلاگ را آپ کنم ( البته این پست های من است ، پست های تربت گم گشته جای خود دارد ) این را گفتم تا برای خودم تکلیفی ایجاد کنم برای بیشتر خواندن .
خنده در تاریکی حکایتی است تکراری از خیانت اما روایت و زبان متفاوتی دارد که به نظرم شیرین آمد ؛ ظرافت های خاص ادبی که در کتاب به کار رفته باعث می شد تصاویر خیلی زنده پیش چشمت ترسیم شوند . به عبارتی می توانم بگویم که کتاب را بیشتر دیدم تا بخوانم !
نکته جالبی که ناباکوف در این کتاب به کار برده اینست که در چند خط ابتدای کتاب ، کل داستان از آغاز تا پایان را می گوید ؛ در چند جمله ! اینجاست که حس کردم نویسنده می خواهد قلمش را به رخ مخاطب بکشاند ؛ یعنی مخاطب هرچند اول و اوج و آخر داستان را می داند اما آن را ادامه می دهد تا ببیند چه اتفاقاتی در راه است !
به نظرم بی انصافی است که از ترجمه قوی اثر حرفی به میان نیاید ؛ نام امید نیکفرجام در ذهنم به عنوان یک مترجم خوب حک شد !
مرتبط با پست : درباره خنده در تاریکی ناباکوف
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سایه سیاست روی سر قمارباز سنگینی می کند . هربار که ملیت های مختلف را با هم مقایسه می کند و خصوصا آنجا که لهستانی را آنقدر حقیر به تصویر می کشد فکر می کنم نوعی از تفکر نژاد پرستانه در پس پرده داستایوفسکی خود می نماید .
قمارباز از دید من مقایسه ای ظریف میان زندگی و میز قمار است ؛ هر چقدر هم سعی کنی احتمالات بازی را در بیاوری آخر سر نتیجه کار فراتر از توانایی انسانی است و دستی از غیب ( البته نه به تعبیر نویسنده کتاب ) همه چیز را آنطور که می خواهد رقم می زند .
قمار بد نیست مگر آنکه " آلوده اش " شوی ، درست مثل زندگی !!!!!
بر خلاف تصورم قمارباز تصویرسازی خیلی قدرتمندی نداشت و حتی آنچنان که باید مرا درگیر نکرد اما کتاب خوبی بود ، نمی دانم من این جمله در کتاب را خیلی غلیظ خواندم ، جلال آن را با تاکید زیادی ترجمه کرده بود و یا داستایوفسکی همین قدر عمیق نوشته بودش که این چنین بر دلم نشست :
چه ناتوان است دل انسان !!!
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
گمانم بشود کمی از خاک کنده شد و بالاتر را هم نگاه کرد . این احساسی است که برای خیلی آدمها خصوصا شرقی ها امری رایج است : یعنی سیر کردن در هوا به عوض زمین . از استادی می شنیدم که می گفت دانشمندان غربی پا در زمین سفت دارند و اندیشمندان شرق سر در هوا ، بی راه نمی گفت گمانم . اما بحث من اصلا این سر به هوایی یا پا در زمینی نیست ، بلکه حکایت " up " است !
حتما اسم این انیمیشن به گوشتان خورده است ، داستان دو کودک که با آرزویی دیرینه بزرگ می شوند و با هم پیمان می بندند تا به آن آرزو دست یابند و بتوانند پس از آن " دفترچه ماجراجویی شان " را خط خطی کنند . پسر بر سر پیمان می ماند و دختر هم ، منتها کمی متفاوت از هم !

گمانم نگاه این دو تا آدم همین نگاه است یکی پا در زمین به ارزویش می رسد و یکی سر به هوا . چه فرقی می کند وقتی هر دو می رسند ، و چه فرقی می کند از دید شما کدام یک سربه هوا و کدام یک پا در زمین است . این تعبیری است که به ذهن من رسید ، شاید برای شما اینگونه نباشد !
" up " قصه قشنگی دارد ، ساخت دل نشینی هم ، به انضمام محتوای ارزشمندی . فکر کنم دیدنش وقت تلف کردن نباشد .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
به نظرم Revolutionary road میان تولیدات غربی ، متفاوت بود ؛ با بازی دوباره " جک " و " رز " تایتانیک مقابل هم اما در فضایی کاملا متفاوت .
نگاه محصولات دیگر کشورها به زن ، نگاهی است متفاوت از آنچه که جاده انقلابی به " آپریل " داشت . آپریل در این فیلم به نظر من بیشتر زنی شرقی بود تا غربی ؛ زنی که از بسیاری از خواست هایش می گذرد برای اینکه شوهرش به آنچه می خواهد برسد .

آپریل حاضر است عشقش ، هنر ، را رها کند برای همسرش . آپریل حاضر است خانه کوچکش در حومه شهر را رها کند ؛ تا از عادات زندگی برهد ؛ آپریل حاضر است جایش را با همسرش عوض کند و مخارج زندگی را به دست بگیرد تا او با فراغت بال " آنی " شود که می خواهد . آپریل حتی حاضر است فرزندش را از دست بدهد چون همسرش می خواهد ... و این خواست های آپریل به قیمت جانش تمام می شود .
جاده انقلابی فیلمی است عادت شکن ؛ در نفی عادت ؛ در نفی روزمرگی ... به عقیده من آنچه از عشق در این فیلم به تصویر کشیده می شود نزدیکتر است به واقعیت تا فیلم های عاشقانه هالیوودی !
باید اعتراف کنم پیشتر فکر می کردم جاده انقلابی فیلمی با درون مایه سیاسی است اما داستان فیلم در مورد زن و مرد جوانی است که با عشق زندگی خود را شروع می کنند و همه ایشان را زوجی " متفاوت " می دانند ؛ دیدگاهی که انتظاراتی را برایشان فراهم می آورد که گاه قادر به برآوردن آنها نیستند و همین ، تلاششان را برای رسیدن به " تفاوت " بر می انگیزد تا آنجا که ...
ترجیح می دهم باقی داستان را نگویم اما توصیه می کنم دیدنش را از دست ندهید .
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
گاهی بعضی کتابها سریع پیش نمی روند ، نه چون نثر بدی دارند ، بلکه به خاطر اینکه حرف گفتنی زیاد دارند .
این چند وقت مدام سر کتابی بودم که هرچند تأخیری نابخشودنی در خواندنش به خرج داده بودم اما دلم نمی آمد سریع جلو بروم ، هر چند حالا هم مطمئنم خیلی بخشهای کتاب را آنچنان که باید و شاید خوب نفهمیده ام .
" فردایی دیگر " سید مرتضی آوینی نخستین کتابی است که از این شهید بزرگوار خواندم . پیشتر تنها فصلهای پراکنده ای از فتح خون را خوانده بودم و با صدای گرم شهید آشنا بودم اما فردایی دیگر مرا به این علم رساند که چقدر از قافله دور افتادم !
فردایی دیگر که متشکل از چند مقاله است کتاب جالبی بود ، این واژه جالب بی شک برازنده توصیف کتاب نیست اما تنها واژه ای است که به ذهنم رسید . جملات نقض و بی بدیل کتاب ، نثر بسیار زیبا و روان کتاب و محتوای عمیق مطالب برایم جالب بود . با اینهمه نمی توانم مقالات اول را با رساله ختم ساغر در یک مرتبه بدانم . رساله ختم ساغر که در ظاهر اشعار امام خمینی را بررسی می کند ، یک دفتر از مفاهیم عرفانی بود که عمق آن راه زیادی را برای پیمودن می طلبد .
امیدوارم هرچه زودتر و عمیق تر موفق به خواندن کتب دیگر این سید بزرگوار شوم .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
" مرشد و مارگریتا " ی میخائیل بولگاکف کتابی است متفاوت . میخائیل دوازده سال آخر زندگی خود را که همزمان با حکومت استالین بوده است ، صرف نوشتن این کتاب کرد حال آنکه 25 سال پس از مرگ وی کتاب منتشر شد و در این مدت تنها همسر و چند تن از دوستان نزدیک وی از وجود این کتاب مطلع بودند ، کتابی که بی شک یکی از شاهکارهای ادبیات روسیه به شمار می رود .
در نخستین شب انتشار این کتاب ، با وجود حذف 25 صفحه از متن اصلی کتاب ، سیصد هزار نسخه ، درجا به فروش رفت و حتی برخی از نسخ کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت اصلی کتاب در بازار سیاه فروخته شد ! تا امروز بیش از 1100 کتاب و مقاله با موضوع نقد مرشد و مارگریتا نوشته شده است و شاید دلیل این امر قالب و محتوای متفاوت کتاب و نیز شرایط نگارش آن بوده است .
مرشد و مارگریتا بی مایه از نوشته های گوته نیست ، هرچند شخصیت پردازی قوی بولگاکف موجب شده الهام هایی که وی از کتاب فاوست گوته گرفته ، چندان آشکار نباشد ، اما میخائیل هم مانند گوته تنها راه نجات از مشکلات را عشق می داند .
این کتاب با هنرمندی سرشار سه داستان مجزا را به صورت همزمان پیش می برد و در نهایت هر سه را به یک نقطه مشترک ختم می کند و بی شک نوشته های کتاب گویای زندگی حقیقی نویسنده نیز می باشد .
به عقیده من مرشد و مارگریتا از این جهت جذاب و دوست داشتنی است که " از انکار به معنا می رسد " * . سبک غیر متعارف در داستان این کتاب گاه خسته کننده می شود اما محتوایی که در قالب کتاب ارائه می شود ، نثر و متن و مضمون را دلنشین می سازد . نکته قابل تأمل دیگر در این کتاب باور یقینی نویسنده به وجود ابلیس و توانمندی های اوست ، هرچند برخی از مطالب با آموزه های مذهبی ما در تضاد است اما چهره ای که در این کتاب از شیطان ترسیم شده ، در کمتر نوشته ای به چشم می خورد .
هر چند دو شخصیت اصلی داستان یعنی " مرشد " و " مارگریتا " تا صد – صد و پنجاه صفحه نخست کتاب ، خودی نشان نمی دهند اما همین امر سبب می شود شخصیت های فرعی بیشتر نمود پیدا کنند که از این میان به عقیده من شخصیت " ایوان نیکولاییچ پونیریف " بهتر از سایر شخصیت ها ساخته و پرداخته شده است ؛ شاعر جوانی که از آغازین صفحه کتاب تا صفحات انتهایی حضور مداوم و پابرجا اما شاید حاشیه ای دارد .
مرشد و مارگریتا ، اثر میخائیل بولگاکف ، ترجمه عباس میلانی است و انتشارات فرهنگ نشر نو این اثر را به بازار عرصه کرده است .
***
* : قسمتی از گفتگوی فیلم دلشکسته اثر علی روئین تن
پ.ن : بابت تأخیر در به روز رسانی وبلاگ عذرم را بپذیرید ؛ بهانه همیشگی درس هنوز هم پابرجاست !
والسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
The rest is labour , which is not used for you
مکبث ویلیام شکسپیر
بسم الله الرحمن الرحیم
جالبه کتابی رو نخونده باشی و خونده باشی ، حسی که اخیرا در مورد دو کتاب بهم دست داد : اول عادت می کنیم زویا پیرزاد که باعث شد کتاب رو نصفه نیمه رها کنم . دوم " من دانای کل هستم " مصطفی مستور که در مورد داستان اول اتفاق افتاد و لطمه ای به روند مطالعاتی کل کتاب نزد !
نثر مصطفی مستور برای من خیلی دوست داشتنی است ، اما نه از جنس علاقه ای که به نثر کسی مثل امیر خانی دارم . مستور شخصیتی دووجهی و رمزگونه است ، به ظن من ! نگاه او به عشق نگاهی ستودنی است و به عقیده من به شیوه ای هنرمندانه آن را توصیف می کند و هنرمندانه تر ، در میان داستانهایش تمایزی شگرف میان عشق و هوس قائل می شود .
مستور شخصیتی است که در عین جدایی سکولار نویسی ، سایه " اعتقاد " بر نوشته هایش سنگینی می کند و شاید این یکی از جاذبه های نوشته اوست . هیچ گاه انقدر بی پروا عقیده ام را راجع به آثار مستور ننوشته بودم ، دلیل صراحت من در این مطلب به کتاب بر می گردد که حس می کنم بی پرده تر از همیشه این خصوصیات را به نمایش گذاشته بود و باعث شد بیشتر دوستش داشته باشم .
بر خلاف بسیاری که " روی ماه خداوند را ببوس " را برترین نوشته مستور می دانند ، برای من " استخوان خوک و دستهای جذامی " لذتی دو چندان داشت . با اینهمه به عقیده من شاید بتوان " روی ماه خداوند را ببوس " و " من دانای کل هستم " را ، پایاپای هم ارزیابی کرد ، شاید کمی بالا پایین ، شاید هم نه !
من دانای کل هستم انگار از یک سیر منطقی میان داستانها پیروی می کند و مثل اکثر آثار مستور درون مایه اصلی اش را " عشق " تشکیل می دهد ، منتها با تعریف خاص نویسنده !
این روزها چند کتاب نیمه کاره هم دارم که باید زودتر تمامشان کنم ، نوشتن از یکی شان برایم خیلی لذت بخش خواهد بود ، ان شاء الله .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
درست زمانی دلم خواست " کافه پیانو " را بخوانم که شنیدم با " بیوتن " در جذب مخاطب رقابت می کند ، بماند که این فهمیدن یک سال بعد از چاپ کافه پیانو به وقوع پیوست . حال و هوای انتخابات و موضع گیری های پیاپی جعفری نسبت به حوادث اخیر موجب شد که صف کتابهای نخوانده دو تا یکی رج بخورند و کافه زودتر از موعد مقرر خوانده شود .
نقد غیر مستقیم کافه پیانو از شرایط موجود – نه فقط شرایط سیاسی بلکه شرایط سیاسی و شرایط فرهنگی به نحوی توأمان – ستودنی بود . زبان عامیانه و بسیار راحت کافه از دیگر نکات مثبتش بود ؛ تا جایی که تا چند روز حدیث نفسم ، حسابی لحن نویسنده کتاب را به خود گرفته بود اما این زبان دوست داشتنی اصلا بدین معنا نیست که واژه های نه چندان اخلاقی کتاب را تاب می آوردم ، خیلی وقتها موقع مطالعه پیش آمد که شکرگذار فضای باز جامعه امروز شدم که تشریح برخی مسائل را بر نمی تابد !
مثل همیشه جملات نقض کتاب را یک گوشه نوشتم اما در مورد این کتاب یک اتفاق دیگر هم افتاد و آن اینکه دلم نیامد چند تا تکه به کتاب نیندازم ! آنهم با خودکار و در حاشیه ! هر چند سعی کردم تکه ها رنگ و بویی محافظه کارانه داشته باشند تا اگر روزی روزگاری کتاب دست کسی افتاد که دوست ندارم ، تکه های شخصی ام دستش نیفتاده باشد . این اتفاق پیشتر در مورد چند کتاب معدود دیگر هم افتاده بود !
خلاصه اینکه از خواندن اولین دست نوشته فرهاد جعفری احساس بطالت وقت نکردم ؛ گمانم اگر باز هم نوشته ای از این نویسنده ببینم ، خواهم خواند .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه از نام جمال زاده حس خوبی به من دست می داد ، شاید خاطره شیرین " کباب غاز " شاید هم خاطره " ژنو " که ترجیح می دهم در حافظه شخصی ام محفوظ بماند ( برای حفظ آبروی سالهای جوانی ام ) به هر ترتیب دلیلش مهم نیست ، آنچه اهمیت دارد این است که از شنیدن نام جمال زاده همیشه حس خوبی به من دست می داده است ، حتی حالا که نوشته ای از او خوانده ام که با نثر آشنایش تفاوتی عمیق دارد و از آن شیرینی کلام که در نوشته ای چون کباب غاز سراغ داشتم ، بهره ای نبرده است .
جالب ترین نکته برای من ، در مورد شخصیت جمال زاده ، مدت اقامت کوتاه وی در کشوری است که وی را پدر داستان نویسی اش نام نهاده است . مردی فقط و فقط ۱۳ سال در یک کشور زندگی می کند اما تمام ۹۳ سال باقی را با یاد همان ۱۳ سال سپری می کند ! هر چند بیشتر فرنگی مآب است اما رگه هایی از سنت ایرانی و بیشتر اصفهانی در جای جای نوشته هایش به چشم می خورد ، رگه هایی نه همیشه کمرنگ که گاه خیلی برجسته تر از هر فرنگی مآب دیگری در زمانه خودش !
علاقه جمالزاده به جمع آوری اصطلاحات عامیانه فرهنگ فارسی یکی دیگر از شاخصه هایی است که برای کودک " ریش داری " که مدتهاست قد کشیده ، امتیاز منحصر به فردی محسوب می شود . این ، در کنار وقف درآمد فروش دست نوشته ها برای مصارف خیریه ، سر جمع وی را آدمی به حق " مردمی " می شناساند ! حال این مردم به زبان فرنگ سخن بگویند و روشنفکر خو باشند یا سنت گرا و یا حتی از اهالی خرافه !
" قصه های کوتاه برای بچه های ریشدار " به فراخور سن بالای نویسنده و به استناد نص صریح متن کتاب ، دیگر بذله گویی های جوانی را ندارد و بیشتر به یک کتاب خاطرات حکمت آمیز شباهت دارد که خواندنش خالی از لطف نیست . اما توصیه می کنم اگر می خواهید از " سید محمد علی جمال زاده " نوشته ای بخوانید ، اشتباه من را تکرار نکنید و از " یکی بود و یکی نبود " آغاز کنید .
پ.ن : تیتر از متن کتاب انتخاب شده است .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
برای خواندن " کیمیا خاتون " کمی زود بود ! گمانم قبل از او باید شمس و مولانا را می خواندم .
کیمیا خاتون ، دختر خوانده مولانا و همسر شمس تبریزی به قلم توانمند سعیده قدس به رشته تحریر در آمده است و بدون تردید از خیال پردازی وی نیز بی بهره نبوده است ؛ هر چند طبق نظر برخی دوستان ، اصل حکایتی که میان او و شمس و مولانا رفته ، صحت دارد اما باز هم به عقیده من شناخت آن دو ، خصوصاً شمس تبریزی ، پیش در آمدی حتمی و لازم بر شناخت کیمیا خاتون بوده است .
گذشته از تمام این صحبتها ، نثر خانم قدس در نگارش این کتاب ستودنی و دلچسب است . تعابیر خاصی که استفاده می کند حلاوت خاصی به کتاب می بخشد و غافلگیری شگفت انگیز انتهای کتاب ، برای شخص من ، آنقدر لذت بخش بود که بر تمام کاستی هایی که در مورد پرداخت قوی به شخصیت مولانا داشت ، نیز پرده می انداخت .
شنیده ام که می گویند هر کتابی یک جمله طلایی دارد . برای من که عادت دارم جملات نقره ای کتابها را در گوشه ای یادداشت کنم یافتن جمله طلایی کاری دوست داشتنی می نماید اما میان تمام جملات نقره ای کتاب یکی شان ، یاد خاطره ای دور و مغتنم را زنده کرد :
" تو بازشان گوی که کجا گرفتارند . وادارشان کن که فقط برای معرفت ، برای دانستن ، برای دیدن ورای رنگها دعا کنند و نه هیچ چیز دیگر ! زیرا که هرگز برابر نبودند ، نیستند و نخواهند بود آنان که می دانند با آنان که نمی دانند . "
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
این پست در باره کتاب نیست ، بلکه یک خوش آمد گویی است . خوش آمد گویی به دوستی که افتخار همسایه گی با من را داده و از امروز شریک این فضای مجازی شده است .
زین پس من و " تربت گم گشته " با هم ، از دغدغه هایمان در " آرزو قدغن " خواهیم نوشت . امیدوارم این همراهی موجب رونق بیشتر و بیشتر ذهن ما و در نتیجه خانه مجازی ما باشد .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه دوست داشتم پک ده تایی کتابهای جلال آل احمد را بگیرم هر چند هیچ وقت نتوانسته بودم با شخصیت جلال ارتباط چندانی برقرار کنم ! شاید دلیل فاصله خودم را با او بتوانم در یک کلمه خلاصه کنم و آن " روشنفکری " است . برچسبی که در ذهنم به این شخصیت زده بودم و همیشه همین طور از دور در مورد او قضاوت می کردم . انصافم به مطالعه نصفه نیمه کتاب مدیر مدرسه خلاصه شده بود و هیچ وقت تلاش بیشتری برای شناخت صاحب قلم آن نکرده بودم !
انجمنی که با چند تن از دوستان به راه انداختیم برای من فتح بابی جهت بازنگری نسبت به وی به حساب می آمد البته نه فقط همین : انجمن ، مطالعه هست ، نقد هست ، شعر هست ، خبر هست ، بحث هست ، مکتب هست ، دست نوشته هست ، حتی تفریح هم هست ! بچه های انجمن با اینکه اکثراْ برای هم غریبه بودند اما صمیمیتی در میانشان بود که حسابی به دل همه مان نشست . انجمنی که به اصرار " همیشگی " دوستی نزدیک ، " قاف " نام گرفت ، البته با تایید اکثریت آراء .
اولین کتاب پیشنهادی برای مطالعه " زن زیادی جلال آل احمد " بود : فتح بابی جهت بازنگری ! کل کتاب یک طرف ، رساله پولوس رسول به کاتبان یک طرف دیگر . پیش از ورود به بحث چندین و چند بار خواندمش و لذت بردم و اما کتاب : ۹ داستان کوتاه که از برخی شان اصلا نتوانستم لذت چندانی ببرم اما در عوض برخی از داستانها به وجهی درخور و مناسب مفاهیم ذهن نویسنده را رسانده بودند ( اگرچه شاید این تصور من باشد که آن مفاهیم همان مقصود مد نظر نویسنده است !!! ) داستان زن زیادی را بیش از سایر داستانها دوست داشتم نه چون زیباتر بود ، که چون مضمونی مناسب حال تر بیان می کرد ! داستان جای پا به ظن من عمیق ترین و پر مغزترین داستان کتاب بود و نهایتا اینکه داستان سمنو پزان با تفسیر ارائه شده توسط " دوست خوبم فاطمه " آنچنان حلاوتی پیدا کرد که ... بی نظیر بود ! این ساده ترین تعریفی بود که توانستم در مورد تفسیر فاطمه به کار ببرم .
کتاب بعدی کیمیا خاتون است ، هنوز هیچ ذهنیتی از آن ندارم جز یک جلد آبی رنگ ! اما انجمن را دوست دارم .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
هم چاه سر راه تو باید بکنیم،
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم!
این نامه چندم است که تو می خوانی؟
داریم رکورد کوفه را می شکنیم!!!
شرمنده
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور در یک آسایشگاه روانی موهبتی است که خوشبختانه یا بدبختانه تا کنون نصیبم نشده است . از یک سو یقین دارم نمی توانم انگ دیوانه را به دوش بکشم و از سوی دیگر دیوانه بودن مزایایی دارد که بعضی از عاقلها را وسوسه می کند تا برای مدت کمی هم که شده ، تجربه اش کنند ؛ مثلاً اینکه هر حرفی را می زنی ، چون دیوانه ای . هر چه دلت می خواهد انجام می دهی ، چون دیوانه ای . هر چه می خواهی می نویسی ، چون دیوانه ای و قس علی هذا ولی کسی به تو خرده ای نمی گیرد ، چون دیوانه ای !
این وسط یک راه سوم هم هست ؛ چیزی شبیه به آنچه من انتخاب کرده ام . حرف می زنم بی آنکه به پایم نوشته شود . با این کار ، آنچه را که " من " ، مرا از آن بازداشته ، انجام می دهم بدون اینکه خدشه ای به " خودم " وارد کنم و این تجربه به امتحانش می ارزد .
یک سال پیش کتاب " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " نوشته پائولو کوئیلو را خوانده بودم ؛ اولین کتابی که در محیط یک آسایشگاه روانی جریان دارد و فضای ترسیم شده در آن برایم بسیار لذت بخش بود . " من گنجشک نیستم " به قلم مصطفی مستور نیز در محیطی مشابه تجسم یافته ؛ البته با کمی تفاوتهای نگارشی و مفهومی . در کنار این تفاوتها شباهت این دو کتاب ؛ ترسیم فضایی متفاوت از فضای عقل مدار است ؛ فضایی که به عقیده من در جامعه امروز از آن تا حدود زیادی فاصله دارند ، هر چند نیاز یک جامعه بالغ است .
مثل همیشه دوست ندارم قصه کتاب را بنویسم فقط اینکه انتهای خواندن کتاب یک جمله مثل حلقه زحل دور سرم می چرخید و آن هم جمله معروف سید مهدی شجاعی بود : " همیشه پای یک زن در میان است " ! اما آیا این حقیقت دارد ؟!
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی اصراری ندارم با هر اثری که خیلی معروف شده است ، ارتباط برقرار کنم . برای همین هم با بیگانه احساس بیگانگی کردم . "مورسو"ی بیگانه آنقدر با خودم و آدمهایی که می شناختم تفاوت داشت که نمی توانستم حتی در ذهنم تصورش کنم . لاقیدی خاص شخصیت اول کتاب ، خنثی بودنش و نبود چیزی به اسم اخلاقیات در زندگی اش ... چیزی نبود که بتوانم با آن کنار بیایم ! البته آلبر کامو در پس گفتاری به این بیگانگی قهرمان داستانش با جامعه اشاره کرده و همین را دلیل نام گذاری این نوشته به اسم " بیگانه " دانسته است .
معمولاْ عادت دارم هنگام مطالعه یک خودکار و دفتر کنار دستم باشد تا اگر جمله جالبی بود ، بنویسم ، از بیگانه خیلی کم نوشتم اما این قسمت برایم جالب بود :
" جایی خوانده بودم که آدم در زندان بالاخره زمان را گم می کند . اما وقتی این را خوانده بودم خیلی معنایش را نفهمیده بودم . نفهمیده بودم چه طور روزها می توانند در آن واحد هم کوتاه باشند و هم طولانی [ ... ] یک روز وقتی نگهبان به من گفت که پنج ماه است آنجا هستم ،حرفش را باور کردم ، اما معنایش را نفهمیدم . برای من همان یک روز همیشگی بود که در سلول من قل می خورد و باز می شد و همان کارهای همیشگی که باید می کردم . "
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
اول با شخصیت کچوئیان آشنا شدم ، البته منظور از آشنایی شرکت در چند سخنرانی و سمینار بیشتر نیست ! اما همین آشنایی اندک باعث شد تا مشتاق شوم حداقل یکی از نوشته های ایشان را بخوانم . ارتباط بر قرار کردن با کتاب برایم دشوار بود ، این سختی تا پایان فصل سه هم ادامه پیدا کرد ، از بسیاری دیگر از دوستان هم شنیده بودم که کتاب را نیمه کاره رها کرده اند اما برای یک بار هم که شده تصمیم گرفته بودم تمامش کنم . فصل ۴ و ۵ و ۶ انگار از نویسنده ای دیگر بود ! زبان نسبتاْ سلیسی داشت تا جایی که بسیاری از ابهامات و سخت فهمی های فصول قبلی را برطرف کرد . خصوصاْ اینکه فصل چهارم کتاب به نظرم باید کمی زودتر مورد بحث قرار می گرفت ؛ چرا که درک بسیاری از مقایسه هایی که در بخشهای قبلی کتاب آمده بود ، با نظریات مطروحه در فصل " نظریه های جهانی شدن و دین " ملموس تر به نظر می رسید .
کتاب جدید بود ، مقایسه ای بدیع بین یک نظریه که از دید نویسنده دنیاگرایانه محض است ، با نظریه ای که بلاشک از گفتمانی صد در صد دینی نشئت گرفته است . تفاوتهای میان نظریه جهانی شدن و مهدویت به دقت بررسی شده بود جز این نکته پر بدیهی که مهدویت حتمی ، اما تحقق جهانی شدن محتمل است . به هر حال برای من که در حوزه نظریات جهانی شدن و همچنین مهدویت ( به انضمام مباحث متعدد و متنوع دیگر ) مطالعه ای نداشتم ، کتاب جالبی بود . اما نمی دانم پس از این باز هم از حسین کچوئیان کتاب خواهم خواند یا نه !
مرتبط : نقد کتاب نظریه های جهانی شدن
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت اول و نه چندان مهم :
نمی دانم چرا اما هنوز خواندن تابستانی را شروع نکرده ام اما این جمله در بالای نشریه موفقیت نظرم را خیلی به خود جلب کرد ؛ برای همین تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش :
بهتر است غرورت را به خاطر کسی که دوست داری از دست بدهی پیش از آنکه کسی را که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدهی !
پی نوشت :
این وسط تکلیف امثال من ؛ که نه غرور دارند و نه کسی که دوستش داشته باشند ؛ چیست ؟؟؟
***
و اما قسمت دوم و صد البته با اهمیت :
عید مبارک ؛ چرا که واژه " عید " بیش از هر واژه دیگری گویای حق این روز است .
قلب کعبه علیه السلام می فرمایند : آنچه گذشته ، رفته است و آنچه نیامده ، پس نیست . بنابراین فرصت بین دو عدم را دریاب !
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
ابن فهد در کتاب التحصین و صفات العارفین روایت کرده که خدا به موسی وحی کرد که :
من نماز کسی را قبول می کنم که در مقابل عظمت من خاضع باشد
و به مخلوقاتم تعظیم نکند
و روزش را با ذکر من به پایان رساند
و در قلبش همیشه خوف من باشد
و به خاطر من نفس خویش را از شهوات باز دارد .
به نقل از کلیات احادیث قدسی
شیخ حر بن عاملی
پی نوشت نخست: قبلاْ قول داده بودم از بهترین کتاب عمرم بنویسم ، هر چند بدقولی نکردم و همانطور که گفته بودم " به انحاء مختلف " احادیثی که برای خودم جالب بود رو منتشر کرده بودم اما " آرزو قدغن" از این قاعده مستثنی مانده بود که جبران شد .
پی نوشت دوم : وبلاگم ۳۶۴ روزه شد ، البته با احتساب ۳۶۶ روز سال کبیسه ! متاسفانه آنچنان که باید و شاید نخواندم اما امیدوارم " آرزو قدغن " در دور دوم فعالیتش به اهدافش نزدیک تر شود .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
قصد نوشتن از فیلم تلافی رو ندارم بلکه قصد دارم کتابهایی که این مدت نظری بهشون انداختم رو به اجمال شرح بدم
" سری که درد ... می کند " نوشته سید مهدی شجاعی : مجموعه ای داستان سیاسی - اجتماعی - مذهبی با اسمی که بسیار با مسماست به ظن من ! هر چند بخش دوم اسم ، در جلد کتاب به چشم حذف شده و آن " طعم ملس عدالت " می باشد !!!
" نان زنان افسونگر " نوشته ویلیام سیدنی پورتر (ا-هنری) ، ترجمه فامیان : مجموعه داستانهای کوتاهی که با تمام تنوع موضوعی ، در یک چیز مشترکند و آن غافلگیری مخاطب در انتهای داستان است .
" پدر ، عشق و پسر " به قلم سید مهدی شجاعی : از زبان اسبی که کمتر شناختیمش .
" باید نوشت نام تو را با پرنده ها " به قلم قربان ولئی : شعر هایی که اکثراً عاشورایی هستند .
" ستاره هایی که خیلی دور نیستند " به قلم سید علی شجاعی : مجموعه ای از داستانهای کوتاه که درون مایه مذهبی در آنها پررنگ تر از سایر موضوعات است .
" سانتاماریا جلد ۱ و ۲ " نوشته سید مهدی شجاعی : جلد ۱ مجموعه داستانهای کوتاهی که از خیلی پیشتر نوشته شده و در این کتاب جمع آوری شده و سانتا ماریای ۲ نمایشنامه هایی از این دست .
نکته : این که اکثر این کتابها به قلم خاندان شجاعی بر می گرده دلیلش ربطی است که به واسطه دوستم به این کتابها پیدا کردم و هیچ قصد و غرض خاصی در بین نبوده است .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب را از ترلان گرفتم . از سری مجموعه متون فاخر نشر نیستان که به انتشار نمایشنامه اختصاص یافته ، کتاب سوم مجموعه بود .
داستان ، هر چند آشنا بود اما زبانش ملموس تر بود . شاید قلم سید مهدی شجاعی زیبا باشد اما اینجا و در این مورد بی انصافی است که دلنشینی نمایشنامه را به نثر او نسبت دهم ، وقتی حادثه ای این چنین زیبا از مولایی آنچنان والا به یادگار مانده است .
قصه ، حکایتی آشنا از عبدالله سلام و بانوی پاکدامنش زینب است و کرامتی عظیم از مولایی بزرگوار در زمانه فساد و سیاهی .
بیش از این از کتاب " کرشمه خسروانی " نمی توانم بگویم اما وقتی به اینجا رسیدم یک حرف روی دلم سنگینی می کرد ...
آقا ! زمانه فاسد و سیاه است و عبدالله ها و زینب ها نیز . کرامتت به داد دلمان نمی رسد ؟!!!
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب را به معرفی دوستم گرفتم ؛ ترجمه کتاب " فانی در فارسی " . گویا چند بخشی از کتاب ، شاید به دلایل سیاسی ، حذف شده که البته برایم خیلی مهم نبود .
کتابی خنده دار بود اما حرفهایی داشت که به راحتی برایم قابل هضم نبود ؛ نگاهی متفاوت به انقلاب ایران . تقید به اسلامی که در فیلمهای هندی برایم ملموس تر است تا ساخته ایرانی ها . کنار آمدن با فضایی بیگانه در زندگی و تطبیق جالبی از سنت و مدرنیته .
اسم کتاب " عطر سنبل ، عطر کاج " بود . نمی دانم به خاطر جنبه های طنز کتاب جایزه بهترین کتاب طنز امریکا را گرفته یا اعلام مواضعی موافق با دولت این کشور !
این کتاب جنبه هایی دوست داشتنی داشت که قشنگترین آن عجین بودن بی حد نویسنده با " سفر " بود ، پدیده ای که حسرت تمام زندگیم بوده و هست . این حسرت از جنس دست نیافتن نیست . از جنس اقناع نشدن است ![]()
می دانم کمی نا منسجم از عطر سنبل ، عطر کاج نوشتم اما دلیلش این بود که کتاب هم فصلهایی جدا از خاطرات دختری بود که به خاطر شغل پدر روانه دیار غربتی می شود که به زودی مانوس آن شده و در آن مسکن می گیرد .
مصاحبه اختصاصی با فیروزه جزایری دوما
نگاهی به کتاب عطر سنبل ، عطر کاج
جالب بود ، به یک بار خواندنش می ارزید .
و السلام
بسم الله الرحمن الرحیم
نزدیک به یک سال می گذرد که در آتشی سوزان می سوزم . کمتر شبی به یاد دارم که بدون آب دیده به خواب رفته باشم و آه های آتشین قلب و روح مرا خاکستر نکرده باشد !
خدایا نمی دانم تا کی باید بسوزم ؟ تا چند رنج ببرم ؟ در همه حال ، همه جا و همیشه تو شاهد بوده ای . عشقی پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط می دادم ، ولی عاقبتش به خاکستری سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد . احساس می کنم تا ابد خواهم سوخت . شمعی سوزان خواهم بود که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد برد !

خدایا ، از تو صبر می خواهم و به سوی تو می آیم . خدایا تو کمکم کن . امروز 19 رمضان یعنی روزی است که پیشوای عالیقدر بشریت در خون خودش غوطه می خورد . روزی است که مرا یاد آن فداکاری ها ، عظمت ها و بزرگواری های او می اندازد . از او خالصانه طلب همت می کنم ، عاشقانه اشک ، یعنی عصاره حیات خود را تقدیمش می نمایم . به کوهساران پناه می برم تا در ... تنهایی ، از پس هزارها فرسنگ و قرن ها سال با او راز و نیاز کنم .
خدایا نمی دانم هدفم از زندگی چیست ؟ عالم و مافیها مرا راضی نمی کند . مردم را می بینم که به هر سو می دوند ، کار می کنند ، زحمت می کشند تا به نقطه ای برسند که به آن چشم دوخته اند .
ولی ای خدای بزرگ از چیزهایی که دیگران به دنبال آن می روند بیزارم . اگرچه بیش از دیگران می دوم و کار می کنم ، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فدای فعالیت کار کرده ومی کنم ولی نتیجه آن مرا خشنود نمی کند فقط به عنوان وظیفه قدم به پیش می گذارم و در کشمکش حیات شرکت می کنم و در این راه ، انتظار نتیجه ای ندارم !
خستگی برای من بی معنی شده است ، بی خوابی عادی و معمول شده ، در زیر بار غم و اندوه گویی کوهی استوار شده ام ، رنج و عذاب دیگر برایم ناراحت کننده نیست . هر کجا که برسد می خوابم ، هر وقت که اقتضا کند می خیزم ، هر چه پیش آید می خورم ، چه ساعت های دراز که بر سر تپه های اطراف " برکلی " بر خاک خفته ام و جه نیمه های شب که مانند ولگردان تا دمیدن صبح بر روی تپه ها و جاده های متروک قدم زده ام . چه روزهای درازی را که با گرسنگی به سر آورده ام . درویشم ، ولگردم ، در وادی انسانیت سرگردانم و شاید از انسانیت خارج شده ام ، چون احساس و آرزویی مانند دیگران ندارم .
ای خدای بزرگ ، برای من چه مانده است ؟ نام خود را بر سر چه باید بگذارم ؟ آیا پوست و استخوان من ، مشخص نام و شخصیت من خواهد بود ؟ آیا ایده ها ، آرزوها و تصورات من شخصیت خواهند داشت ؟ چه چیز است که " من " را تشکیل داده است ؟ چه چیز است که دیگران مرا به نام آن می شناسند ؟ ...
در وجود خود می نگرم ، در اطراف جستجو می کنم تا نقطه ای برای وجود خود مشخص کنم که لااقل برای خود من قابل درک باشد . در این میان جز قلب سوزان نمی یابم که شعله های آتش از آن زبانه می کشد و گاهی وجودم را روشن می کند و گاه در زیر خاکستر آن مدفون می شوم . آری از وجود خود جز قلبی سوزان اثری نمی بینم . همه چیز را با آن می سنجم . دنیا را از دریچه آن می بینم . رنگ ها عوض می شوند ، موجودات جلوه دیگری به خود می گیرند .
***
پی نوشت : گاهی بعضی حرفهای دل آدم از زبان و قلم کس دیگری جاری می شوند . وقتی در اوج چنین نا امیدی آمیخته با امیدی ، دل نوشته های " چمران " را خواندم ، امیدی تازه گرفتم . چمران در 28 سالگی ، یعنی چهار سال جلوتر از من ، در جایی که من اینک ایستاده ام ایستاده و تاریخ از چمران ، چمران می سازد . نمی خواهم فرصت " آدم " بودن را از دست بدهم . شاید بتوانم از همین قلب سوخته چمران دیگری به دنیا آورم . باید بتوانم .
والسلام


